تبلیغات
خونه آبجی کوچول | My Souvenir's - مطالب خاطرات روزانه آبجی



Admin Logo
themebox Logo



تاریخ:جمعه 12 بهمن 1386-06:02 ق.ظ

نویسنده :آبجی کوچول

شب بیداری ها

روزها را می خوابم تا شبها را بیدار بمانم

از كجا معلوم كه زندگی واقعی ما در شب نمیگذرد؟

دنیای شبهایم واقعی تر و دیدنی تر از روزهایم است

كاش همیشه شب بود

خدایا یه سیاره خلقکن كه بیست و چهار ساعتش شب باشد!Smiley




نظرات() 

تاریخ:سه شنبه 12 تیر 1386-11:07 ق.ظ

نویسنده :آبجی کوچول

ماشین بازا...

سلام...تصمیم بر اینه كه در ماه 3بار را حتما آپ كنم. تا ببینیم چی میشه...

كارنامه دیروز گرفتیم...اعتراض ها هیچ تغییری تو نمره ها ایجاد نكرده بود...من كه كارنامه ام را هنوز ندیدم..مریم جون قبل از من رسیده بود مدرسه تا تونسته هر چی كارنامه بوده جمع كرده برده..اگه می خواین بدونین معدلم چند شده می تونین حالشو ببرین كه 03 / 19

یكی از ریاضی ها بزنم تخته  93/ 19 بود، كف می كنیم...

درس بسه دیگه، از این به بعد فقط خاطره می نویسم ، این ادامه بحث پست قبلی بود، خواستم پایانش بدم...

هفته پیش پدر بزرگ عروسمون فوت كرد، همه رفتن صبح زود تهران جز من، حالا خاطره اش چیه؟! تو جاده قزوین ، سرعت ماشین ما بالا بوده ، ماشین جلویی هم كه  خانواده عروسمون بودن به یه سرعت گیر می رسن ترمز می كنن، بابام هم می زنه پشت ماشین اونا و جلوی ماشین خودمون را میاره پایین..جز خسارت ماشین اتفاق دیگه ای نمی افته  خدا را شكر..ما كه دیگه عادت كردیم در سال بابام یه تصادف جانانه بكنه ماشین 1 ماه بخوابه...

همه اینا به كنار چون بابام گواهینامه اش 30 سال از انقضاش گذشته ، هر وقت تصادف می كنه امیر را راننده جا می زنن...رفته بودن اداره بیمه كارشناسه به بابام گفته چرا ماشینتو میدی دست این پسرت كه رانندگی بلد نیست؟؟ باید قیچی بزنی تو گواهینامه اش!! به امیر هم گفته تو اصلا رانندگی بلدی؟؟امیر هم اون وسط از خنده مرده بود..بعدش هم گفته چون خیلی از بیمه استفاده كردین اگه این دفعه هم استفاده بشه دیگه آخرین باره.اینا هم از خیرش گذشتن...

خبر بعدی همین سهمیه بندی بنزین بود، بعد از اعلام خبرتوسط اخبار ساعت  9 شب همه ریختن تو پمپ بنزینی ها...بلوار ها همه بسته شده بود..ما 1 ساعت و 40 دقیقه تو صف بودیم. فردوسی، گاراژ  و از همه جا شلوغ تر منذه بود...بعضی ها كه انگار جشن بود بوق می زدن میرقصیدن...سهمیه فردا كرمانشاه اون شب تموم شد...

خوش باشین..خیابونا خلوت، هیچكی ماشین نمیاره بیرون، همه در حال واكینگ...

--------------------------

هدیه آرمین به آبجی واسه روز زن!



نظرات() 

تاریخ:یکشنبه 27 خرداد 1386-05:06 ق.ظ

نویسنده :آبجی کوچول

آی آی آی

صلوات!(مگه برق اومده؟؟!!)

حالا تشویق! یه دست یه هورااا!هیپ هیپ هورااااااا

به چه مناسبت؟؟!! حالا میگم، عجله كجا را داری؟!

بالاخره این دیپلم را گرفتیم، خدایا شكرت دیپلم ردی نشدیم!!(البته هنوز معلوم نیست، نمره ها نیومده، شاید شدیم!!)

ما تو این 2 ماه كه مثلا درس خوندیم برای امتحانات نهایی تازه فهمیدیم یكی دیپلم قدیم داشته یعنی چی؟! 

خیلی سخت گذشت!جاتون خالی! چرا شما ها از این بند و بساط ها نداشتین؟! فقط طرح حذف(كشك) كنكور و تاثیر معدل نهایی چرا باید برای ما بدبخت اجرا بشه؟؟!! 1 سال بیچارگی و استرس برای كنكور كم بود حالا شد 4 سال دبیرستان! خیلی شاكیم....

دیگه ولش! هر چی شد، شد! منم بدك ندادم..خدا بخواد 19 به بالا میشم...

ولی خبر مهمی كه بعد از تموم شدن امتحانا پیش اومد رفتن دوست خوبمون ::مهسا:: از كرمانشاه برای همیشه بود.(مهسا 2 سال پیش از شیراز اومد، و كوچكترین(كوتاه ترین و با عقل ترین) عضو گروه دالتون ها بود)

هییییییییییییی!! گریه می كنیم! هنوز چیزی نگذشته دلمون برات تنگ شده . دوست داریم، فراموشت نمی كنیم، فراموشمون نكن!امیدواریم به هر چی می خوای برسی!(این یه تیكه از طرف خودم، مارال و مریم واسه مهسا جونه!)

حدود 3 ماه كه ایجا ننوشتم! آخی دلم تنگیده بود برای اینجا! برای همه! خوبین كه؟؟ چه خبر؟؟ سر بهتون می زنم! قول میدم! جبران می كنم!

از 10 تیر هم كه دوباره میریم مدرسه! فكر كن! 4 روز در هفته بری مدرسه!!

 حرف دیگه ای ندارم...خوشحال شدم...فعلا..



نظرات() 

تاریخ:چهارشنبه 9 اسفند 1385-02:02 ق.ظ

نویسنده :آبجی کوچول

آپ می کنیم...

سلام...احوال شما؟!منم خوبم.چه خبر؟! دیگه سرمون شلوغ هر ماه یك بار بیش تر نمی تونین از وجودم فیض ببرین  پس همین را داشته باشین كه غنیمته. اتفاقات دور و برم چون زیاده هر كدوم كه دم دست تره براتون تعریف می كنم.

۱)  5 اسفند همان طور كه استحضار دارین، روز مهندسین محترم بود. دوستان ریاضی(سال سوم) خودشون را تحویل گرفته بودند، این روز را به خودشون با یه ورق A4 كه به در كلاسشون زده بودن تبریك گفته بودن.ما هم كم نیاوردیم رفتیم زیرش نوشتیم "آرزو بر جوانان(بنا ها و چاه فاضلابی های آینده) عیب نیست."

۲)  دبیر پرورشی مون، تحقیق با موضوع قیام امام حسین داده بود،مهسا كه نیاورده بود،كتاب دین و زندگی(تعلیمات دینی) را گرفته بود دستش داد به دبیر پرورشی و گفت : خانم ما یه كتاب كامل تحقیق نوشتیم

۳)  موبایل بردن به مدرسه جرم!! محسوب  میشه و ما هم كه یه بار تعهد دادیم  و...خلاصه با كلی ترس و لرز این وسیله را میاریم و می بریم. امروز دییر ادبیاتمون گوشی شو از تو كیفش در آورد، یكی از بچه ها گفت :از گوشی من دارین، ببینین. دبیر مون هم گفت : چه خوب،بیا چند تا Bluetooth جالب دارم برات بفرستم.حالا بقیه مون، یكی یكی، دو تا دو تا، گوشی هامون را میاوردیم بیرون برای بلوتوث بازی...

4)   روزهای دو شنبه سهمیه ی قرص آهن داریم، مهسا نماینده كلاس . برای گرفتن قرص آهن به ناظممون مراجعه كرده بود و ایشون گفته بودن كه قرص ها را به یكی دیگه از بچه های كلاس داده.مهسا برگشت، رفت پایین كلاس داد میزد بدبخت قرص ندیده،الان با 31 قرص آهن میشی تیر آهن!! من الان میرم یه آهن ربا میارم میزنم تك تك تون ببینم كی جذب میشه!!)) یكی هم رفت خودشو انداخت رو زمین ،جیغ می كشید: به من آهن نرسید، خونم تموم شد...

5)  درس ها خیلی سنگین شده همه هم ناجور دارن خر می زنن، مامان منم جوگیر شده نمی زاره از تو اتاقم جم بخورم، هر روز یكی از وسایل ارتباطی را(لپ تاپ، موبایل،MP3 player،...) توقیف می كنه.ای خدااااا

۶)  جاتون خالی این ماه هر روزش پر اتفاق جالب،وقتی 4 تایمون(دالتون ها) سوار سرویسیم باید برای حرف هامون وقت بگیریم انقدر زیاده ...

۷) تراز قلم چی ام این دفعه بالا شد اسمم را به عنوان نفر اول زده بودن تو قلم چی.ذوقی كردم وقتی اسممو دیدم.انشالله یه روزی تو روزنامه سازمان سنجش(كنكور) اسممو ببینم...

۸)  قول می دم هر وقت بتونم آپ كنم. ولی همیشه جواب نظراتتون را كه تو همین جا می دم. مرسی. خداحافظ



نظرات() 

تاریخ:دوشنبه 2 بهمن 1385-08:01 ق.ظ

نویسنده :آبجی کوچول

این یک ماه و نیمه...

سلام.....
1)خوبین كه؟خوش می گذره؟ من كه بد جور..مامانم برگشت..هوراااااااااااااااا...تو این 1 ماه، یك كدبانو حسابی شدم.انواع خورشت ها و پلو ها را یاد گرفتم و درست كردم. امتحان هم (ترم اول) كه داشتم و دیگه قوز بالا قوز.عالی دادم.نمرات ناپلئونی خیلی خوبی هم گرفتم كه تا حالا تو زندگی ام تجربه نكردم.انقدر حال میده كه می بینی قبول شدی(البته برای من قبولی نمره 10 نیست ها...)نمره فیزیك منظورم.نمره من سومین نمره بود.معلم داشت از تعجب شاخ در می آورد. می گفت:: من گقتم فاطمه حتما 21 میشه::همه نمرات كلاسیم را كامل بودم ،حتی درصد های آقای محمودی را همیشه 93 می زدم...ای خداااااا..خیلی سخت بود..وقت كم آوردم...حالا دست به دامن معلم شدیم كه ببره رو نمودار..
2)بیش تر از دید و بازدید عید مهمونی رفتیم...دست همه فامیل ها درد نكنه..سنگ تموم گذاشتن..انشالله در شادی هاتون جبران كنیم...همین كارها باعث شد من درس نخونم...
3)امروز هم با این برفی كه اومد هم خیلی حال كردن.من كه نه..چون یه مقدار سرمایی ام...10 دقیقه بیش تر نتونستم دوام بیارم...دو گروه بودیم..ریاضی ها تعداد شون خیلی زیاد بود.از پسشون بر نیومدیم.یك دفعه یكی را می گرفتن گلوله برفی ،تا نمی افتاد زمین ولش نمی كردن...به منم این كارو كردن..خیر نبینین..گردنم درد می كنه...بد تر از همه به مارال و مهسا زدن...مهسا كه برگشت از كمر درد نمی تونست راست بشه...مارال هم چند تا زده بودن تو چشم و صورتش...اومد یه گلوله برداشت كرد تو دهن مریم...مریم داشت خفه میشد..آخرش هم همه شون افتادن گریه...زنگ آخر تو كلاس نمی شد نفس بكشیم..همه جوراب و كفش گذاشته بودن رو شوفاژ تا خشك شه....
4)ببخشید بابت تاخیر...اصلا وقت آپ كردن نداشتم.به مامانم هم قول داده بودم كه تو این مدت نت نیام.
ولی بعضی اوقات اومدم و نظرات را خوندم و جواب دادم...
5)مثل همیشه این یك ماه هم خیلی خندیدیم..خیلی خوش گذشت..آدرس وبلاگم را به بیش تر فامیل ها هم دادم..تا ببینم كی میاد؟؟!!البته من ندادم..بابام داد..تعریف نوشتنمو كرد و آدرس اینجا را هم داد...
6)محرم هم اومد...باغ مظفر هم تموم شد..5 قسمت آخر را ندیدم...ولی كلا قشنگ بود..حال كردیم...
7)حرف برای گفتن زیاده...ولی انگشت های منم دیگه درد گرفت...بسه دیگه...كاری ندارین؟؟خداحافظ...


نظرات() 

تاریخ:سه شنبه 21 آذر 1385-02:12 ق.ظ

نویسنده :آبجی کوچول

خبر های جدید

۱) 26 آذر ساعت 4 صبح عزیز ترین شخص تو زندگی ام ، مادر جونم برای 1ماه میره خونه خدا...خدایا،سالم بره و سالم برگرده. دعاهاش و حجش را هم قبول كن.

حالا من بدبخت تو امتحانات ترم؛ تنها،  بی غذا، باید اشك بریزم و درس بخونم.یعنی من می تونم دوام بیارم تا تو برگردی

2) شنبه هفته پیش رفتیم دانشگاه رازی تشریح جسد.اول رفتیم بازدید آزمایشگاه بافت شناسی ، هر چیزی به ذهنتون برسه گذاشته بودن تو الكل داخل شیشه.انصافا این یه قسمتش خیلی حال به هم زن بود.(از جنین آدمیزاد تا موش). گلاب به روتون ما هم حالمون داشت بد میشد برای پیشگیری  در به در دنبال دستشویی می گشتیم در هر كلاسشون چند تا W.C بود ولی نوشته بود برادران(این به این معناست كه پسرهای دانشجو پزشكی بیشتر از دخترها بعد از كلاس هاشون به W.C  نیاز دارن) خدای نكرده پرنده هم پرنمیزد تو این دانشگاه كه ما از شون سوال كنیم در مورد مكان مورد نظر. آخرش هم رفتیم تو یكی از همین برادران . (من اولش معذرت خواهی هامو كردم بعدا نگید این دختره چه بی ادب.خوب راست میگم 20 دقیقه  تو این راهروها دنبالش گشتیم)

مرحله سوم رفتن به سالن تشریح بود در همون بدو ورود جناب مرده را اول سالن زیارت كردیم . حالا مونده بودیم به كی سر سلامتی(تسلیت گفتن) بدیم؟!استاد یا دبیر خودمون.یكی از بچه ها هم چادرشو پیچیده بود دور خودش شیون می كرد براش بقیه حسن ، حسین می كردن.حالا اگه كسی براش عذاداری نكرده بود ما براش كردیم(خدا رحمتش كنه،كلی خندیدیم) .بعد نشستیم تا برامون توضیح داد كه این مرده چه جوری...3-6 ماه میزارنش توی یه ماده ای كه سالم بمونه . البته قسمت های داخلی بدنشو تخلیه كرده بودن. این مرده ای كه اونجا بود 3 سال بود مرده بود.تیكه تیكه شده بود از بس باهاش ور رفته بودن.مرد پرسید دیگه سوال ندارین كه بریم تشریح ،كه دوستان سوال هاشون شروع شد:

اولی: این عذاب قبرش چی میشه؟!(ج: مگه من دبیر دینیتونم برین از اون بپرسین) دومی: این ها را از كجا میارین؟!(ج:نمی دونم.این ها را به ما میدن)سومی: مگه نمیگن باید صورت مرده را پوشوند پس این چرا صورتش بازه؟!(ج: مگه تو از تشخیص هویت اومدی؟!) چهارمی:شما وحشت نمی كنین تو این همه مرده؟!(ج:من عادت كردم) دیگه یارو اعصابش خورد شد گفت شما مثه اینكه سوال ندارین!!بریم تشریح.

آقا این چند سالشه؟ ج:خودتون حدس بزنین. تقریبا 50 ساله بود. بدبخت ریش پروفسوری.پوست نصف صورت و كله اش را هم برداشته بودن. تمام بدن سیاه سیاه. دیگه ول كن.بقیه اشو خواستی برو خودت ببین.می ترسم حالتون بد شه . به من كه خیلی حال داد .بعضی ها هم كه اصلا نزدیكش نیومدن. مرده بدون دستكش دستشو كرد تو شكم مرده كبدشو درآورد نشونمون داد دوباره گذاشت سر جاش (كثیف)

دیگه بسه حرف زیاد داشتم ولی طولانی میشه انشالله آپ های بعدی.بای.قیربین همتون

::اونجاهایی را كه با "ج" مشخص كردم جواب استاد محترمه...

حتما همتون هم اطلاع دارین که آقای رفیعی هم داره میره حج.امروز آخرین روزی که باهاش کلاس دارم.

بابت نظرات تولد هم متشکرم.

 



نظرات() 

تاریخ:سه شنبه 30 آبان 1385-06:11 ق.ظ

نویسنده :آبجی کوچول

مهمونی.سرویس و برف

خدا را شكراز حجم بالای امتحاناتمون كاسته شده. واین 3-4 روزه یكم سرم خلوت تر شده.هرچی مهمونی رفتن و مهمونی دادن بوده گذاشتم تو این چند روز. پس فردا شب هم نامزدی دخترخاله ام با پسر داییم .انشالله خوشبخت شن.من موندم برم جز فامیل های داماد یا عروس. دختر خاله ام مثل خواهر نداشته امه. خیلی دوستش دارم. مریم جون خوشبخت شی عزیزم.SmileySmiley

این یكی سرویسمون(پرایدی) را هم عوض كردیم .چقدر این آدم مزخرف و عوضی بود .نمونه ی كوچیكی از كارهاش كه اینجا می تونم بگم اینه كه: تو سرویس هر وقت ما حرف می زدیم صدای نوارشو كه تا آخر بلند كرده بود، كم می كرد و گوش می داد كه ما چی میگم و نظرش را هم میداد.رانندگیش كه دیگه آخرش بود وحشیانه رانندگی می كرد تازه می گفت برای شما رعایت می كنم یواش میرم و چند وقت قبل تصادف كردم ،خودم وماشینم یك ماه تو كما بودیم.تك تك ما ها را با اسم كوچیكمون صدا می كرد، با فوضولی و پرویی تمام ازمون فامیلی هامون و شغل پدر هامون را هم پرسید. بقیه كارهای ابلهانه اشSmiley را دوستام كه تو سرویس ان احتمالاتوی نظراتم ذكر می كنن. چون من روم نمی شه.این یكی 4مین سرویسمون تو این دو ماهست.

امسال حتما سال سردی را پیش رو داریم. وقتی تو آبانش برف بیاد ببین دیگه بهمنش چی میشه. دیروز كه برف شدید بود رفتیم تو حیاط برف بازی. روی ماشین معلم ها برف خوب جمع شده بود . مهسا هم كه تو شیرازشون تا حالا برف ندیده بود ذوق دنیا را كرد . ولی مواظب خودتون باشین ،خوشتیبی و این حرف ها را بزارید كنار به جای آستین كوتاه یه پولیور بپوشین كه یخ نزنین.

نكات ایمنی را هم كه گفتم. دیگه برم بابایSmiley

پ.ن: دوستان عزیز.این لوگو هایی را که مشاهده می کنین زحمت داداش خوبم ::آرمین ترهنده::است...ای ول ..دستت درد نکنه..خیلی خوب شده..فقط دیگه دوستان شرمنده فکر کنم یکم سرعت وب اومده پایین..دیگه خوشگلی و هزار دردسر...



نظرات() 

تاریخ:یکشنبه 21 آبان 1385-07:11 ق.ظ

نویسنده :آبجی کوچول

هوراااااااا

سلام به همه دوست های عزیز.خوبین که خدا را شکر؟؟من عالیم.ببخشید که کم پیدا شدم به خدا درس هامون خیلی زیاده.درک کنین.این دو هفته همه چیز داره به خوبی پیش میره. همه نمرات امتحاناتم تو این چند وقته کامل بوده (به جز شیمی)

.جاتون خالی عقد حمید هم به خوبی و خوشی هم اجرا شد.مطمئنم به همه خوش گذشته. عاقد داشت خطبه عقد را می خوند که رسید به این تیکه اش:که شما را به عقد دائم آقای حمیدرضا... در بیاورم؟؟که پسر پسرعموم که 5 سالشه و اسمش امیر رضا ست گفت:مامان منو می گه!!حالا چی بگم؟؟!!تیکه های باحال و خنده دار زیاد اتفاق افتاد.مبارکشون باشه .به پای هم پیر شن انشالله .

فردا امتحان ادبیات دارم .خدا این کتاب "گاج" را به صاحبش ببخشه.امسال هر چی درس داریم ار روی این کتاب می خونیم .ولی یه بعدیش اینه که خیلی زیاد توضیح داده مثلا بخشی را که فردا امتحان دارم تو کتاب 25 صفحه است تو این گاج 80 صفحه است.امشب بیدار باش تا صبح دیگه .

مدرسه مون یه هفته است که دیگه اجازه نمیده موبایل ببریم مدرسه.اعصابمون کردن تو شیشه .دیگه تفریح وبلوتوث بازی نداریم.امروز هم رفته بودن سر کلاس ریاضی ها و موبایلاشون را گرفته بودن . آخه چه غلطی بکنیم وقتی بعد از مدرسه هم باید بریم کلاس ،خانواده نگرانمون میشن ، کاری با هامون دارن ...ای خداااااااااا

حالا همه اینها به کنار امروز که می خواستیم زنگ بزنیم پیتزا بابونه سفارش بدیم(موتوری میارن در مدرسه،امتحان کنید دسته جمعی حال میده بشینی رو زمین به طرز فاجعه ای پیتزا و ساندویچ بخوری)کسی گوشی نداشت رفتیم با بدبختی از تو دفتر زنگ زدیم.موقع تحویل غذا ناظم هامون اومده بودن دم در ما را میپاییدن.نوش جونمون

خوب دیگه برم . الان مامانم در حال داد زدنه که تو مگه امتحان نداری؟؟!! Smiley



نظرات() 

تاریخ:جمعه 28 مهر 1385-11:10 ق.ظ

نویسنده :آبجی کوچول

صفر گرفتم

شرمنده ام به خاطر این یه هفته تاخیری كه در ارائه متن جدید پیش اومد. ولی خوب حق بدین نه چیزی به ذهنم رسید ونه وقتشو داشتم. خوب دیگه بریم سراغ این هفته:

شروعش كه با شب های قدر بود . امیدوارم هر كسی هر دعایی داشته از مهمونی خدا بی جواب برنگشته باشه .وخدا همه مون به خاطر كارهامون در طول این 1 سال ببخشه.

چند وقت قبل برای اولین بار استخاره كردم و به استخاره ایمان آوردم ، جوابمو كاملا درست داد . آخر فیلم صاحبدلان را شنیدین كه می گه::این كتابی است بی هیچ شك...::

دیگه خودتون باید خوب بدونین كه این هفته هم به امتحان گذشت مثل همیشه...

دیروز برای اولین بار برای خودم وخانواده ام یه موفقیت بدست آوردم ::2 تا صفر خوشگل از زبان فارسی گرفتم ::به جامعه بشری این موفقیت را تبریك می گم.الان با افتخار می تونم اعلام كنم كه منم صفر گرفتم...دبیر زبان فارسی مون بیش از حد خوبه به همین علت به تمام سوالات دانش آموزاش پاسخ اشتباه میده ،دیروز بچه ها كه سوال می پرسیدن معلم جواب غلط میداد و من درستش می كردم. هر جلسه امتحان میگیره ، مهسا بعد از اینكه ورقشو داد اومد نشست، من روی یه قسمت از سوال اول مونده بودم . مهسا هم لطف فرمود با تمام وجودش داد زد : 9 جمله است. دبیرمونم شنید واومد روی ورقه ام علامت زد وگفت: ورقه خودت ودوستتو(مهسا) تصحیح نمی كنم. منم ورقه امو تحویل دادم،می خواد تصحیحش بكنه یا نكنه برام مهم نیست چون درسو عالی فهمیدم و ورقه ام را هم خوب نوشتم (تنها اشكال ورقه ام همون جواب 9 جمله است كه مهسا داد. ای خدا تقلب بكنی اشتباه از آب در بیاد)آخر كلاس ، 2-3 دقیقه مونده به زنگ من كتابم را گذاشتم تو كیفم كه معلم گفت: تو كتابت كجاست؟ منم گفتم تو كیفم. اینجا بود كه یه صفر دیگه هم گرفتم.

ببخشید كه این دفعه همش درسی شد . این دفعه یه نوشته خوشگل میذارم.

دفعه ی قبل هم آمار بازدید کنندگان ترکونده بود هم تعداد نظرات . دوست دارم این یکی هم اینجوری بشه...



نظرات() 

تاریخ:چهارشنبه 19 مهر 1385-01:10 ق.ظ

نویسنده :آبجی کوچول

تشریح مغز

امروز زیست زنگ فوق ،تشریح مغزگاو داشتیم.منو مهسا و مارال كه تجربی هستیم ومریم هم ریاضی(گروه دالتونیم دیگه) و چون فوق نداشت با خودمون بردیمش تشریح . تا وسط حیاط می اومد می ترسید می رفت. بالاخره اومد.واییییی چقدر جذاب بود این مغز . معلممون كامل بازش كرد و قسمت های مختلفشو نشون داد.از همش خوشگل تر درخت زندگی كه تو مخچه است . خیلی حال میده كه درسی را كه تئوری خوندی عملی ببینی . آخرش هم مغز ها (6تا مغز داشتیم)را داد به خودمون با هاش ور رفتیم.

امروز چند تا كار جالب دیگه هم كردیم ، 2تا از معلمامون را با تجمع واعتراض عوض كردیم .حالا دیگه از دبیرامون راضیم.روز شنبه هفته آینده را هم كه بین 2 تعطیلی (جمعه و شب قدر)، تعطیل كردیم (اقتدار را دارین؟؟!!)انصافا مدرسه مون خیلی برای تعطیل كردن حال میده بهمون. این دو سال هر وقت از شون خواستیم یه روزی را تعطیل كنن كردن. مثلا اسفند ماه را تا 20 میریم یا موقع امتحانات از چند وقت قبلش تعطیل می كنن.یا بین تعطیلی ها...دمشون گرم...

دیگه اینكه چند نفر می خواستن دوستی ما ها را خراب كنن كه تیرشون به سنگ خورد وآبروشون رفت و شناخته شدن.آخه من نمی دونم حسودی تا چه اندازه؟! وقتی نمی تونی مثل ما بشی خوب برو یه بلایی سر خودت بیار به ما ها چی كار داری؟؟!!آخرش كه پرده ها كنار میره و همه چی معلوم میشه !!(اینها در خطاب به اون كسی كه می خواست دوستیمون را به هم بزنه ،حیف كه اهل نت نیست)

یک شنبه: شهادت حضرت علی را به همه تسلیت می گم...الان آمار بازدید کنندگان را دیدم ..خیلی دوست دارم بدونم که کی از ۹۰۹۹تا می کندش به ۹۱۰۰تا ..جالبه برای خودم...



نظرات() 



  • تعداد صفحات :4
  • 1  
  • 2  
  • 3  
  • 4