Admin Logo
themebox Logo



تاریخ:پنجشنبه 14 شهریور 1387-07:09 ق.ظ

نویسنده :آبجی کوچول

قسم به دوستی کلاس اول

دلم گرفته . خسته شدم بس که یه چیزی به خودش اجازه می دهد هر لحظه از شبانه روز راهش را بکشد و بیاید توی ذره ذره وجودم! حالا دیگر وقت نیست که نگران نباشم . نگران اینکه نکنه حالا همین الان پیدایش شود.گاهی هر قدر فکر می کنم هیچ دلیلی برایش پیدا نمی کنم. گاهی اما... از یک جمله. از یک نگاه.از یک کتاب ...از این که کسی را چندین بار صدا بزنم ولی او مرا نشنود...

دلم گرفته این بار نمی دانم چه می خواهد. دلم هوای یک دوست کرده. یک دوست خوب. خیلی خوب. می ترسم ...اما..اما...

با من دوست می شوی؟! این جمله ای بود که روزهای اول مدرسه وقتی کلاس اول دبستان بودم به دختری که روی نیمکت پشت سرم نشسته بود و عکس نوعی ماهی را با صورت زنی زیبا می کشید(که من بعد ها فهمیدم به آن نوع ماهی پری دریایی می گویند) گفتم و او با غروری خاص سرش را برایم کج کرد و حالا ما ۱۲ سال است که با هم دوستیم....



نظرات() 
نوع مطلب : عمومی 

تاریخ:چهارشنبه 30 مرداد 1387-08:08 ق.ظ

نویسنده :آبجی کوچول

سلام مجدد

سلام . من بالاخره اومدم...خوب هستین که انشا... ؟ همه کنکور میدن راحت میشن.ولی من این مدت که نبودم یه کامپیوتر هم به چشم ندیدم..اینم الان که هستم از خیرو برکات سازمان سنجش . اومدم یه کاری داشتم تو سایتش...امیدوارم بیشتر بیام از این به بعد...راستی رتبم هم ۱۲۷۰ شد..دعا کنین پزشکی کرمانشاه قبول شم...بوس همتون...

نظرات() 
نوع مطلب : عمومی 

تاریخ:دوشنبه 29 بهمن 1386-01:02 ق.ظ

نویسنده :آبجی کوچول

بالشت که هنوز از گریه خیسه...

خب اصل مطلب چی می تونه باشه جز سلامتی و خوشی؟

درسته كه گاهی اوقات آدم دلش می خوتد سرشو بكوبه  به دیوار! از زمین و زمون خسته میشه.انگار عالم و آدم دست به دست هم می دن كه اتفاقاتی بیفته تا یه نفر كلافه بشه. دیگه ببره . دیگه بتركه و نتونه طاقت بیاره. اما پژوهشگران(!) ثابت كردن كه همیشه این جور مواقع باید تحمل كرد.باید مثل دقیقه 89 یه بازی فوتبال كه به نفع توئه حسابی وقت تلف كنی. باید یه جوری اون روز رو بگذرونی. مواظب باش تو اون حالت كمتر با كسی حرف بزنی. فقط وقت تلف كن. شب راحت بخواب. صبح كه بیدار میشی می بینی كه پاهات یه جور دیگه راه میرن. چشمات یه جور دیگه می بینن. زبونت یه جور دیگه می چرخه....

راستی بالشت كه هنوز خیسه؟؟!!

پ.ن : این هفته كلی اتفاق جالب پیش اومد. از رقصیدن تو مدرسه و گرفتن موبایلم و توقیف 8 روزش تا کشیدن حبس به همراه ۱۷ نفر از دوستان ریاضی در اتاق دفتر به مدت ۳.۵ (البته من همون ۳۰ دقیقه اول آزاد شدم ولی بقیه موندن )و گرفتن كارنامه با نمره انضباط 16 (كسی نمره انضباط به این شیكی گرفته؟)خیلی داره خوش می گذره.این همه می گفتن پیش دانشگاهی سخته اصلا ای جوری نیست. بر عكس همه من كه هیچ استرسی ندارم.چون مطمئنم قبول نمیشم.

 



نظرات() 
نوع مطلب : عمومی 

تاریخ:یکشنبه 11 شهریور 1386-09:09 ق.ظ

نویسنده :آبجی کوچول

خداحافظ همین حالا...

داروی
ضد دلشوره
رفع استرس
ضد اضطراب،

رفع كدورت،
به هر قیمتی مـــــــــــــــــــــی خریم!

سلام.....و خداحافظ..... برای یك سال....نمی دونم چرا خیلی امید دارم كه بعد از یك سال دوباره میام واینجا را راه میندازم و بهتر ادامه میدم(به نظرت تا اون موقع پسورد یادم می مونه؟؟)

دلیلم معلومه..كنكور لعنتی را تو این 1 سال باید پشت سر بزارم...یادم افتادین دعام كنین...سعی خودم را می كنم برای قبولی .....
حلالم كنین...هیچ كس كه از فردای خودش خبر نداره...شاید عمرمو دادم به شما و .... به امید دیدار مجدد....خداحافظ...Smiley

 



نظرات() 
نوع مطلب : عمومی 

تاریخ:پنجشنبه 9 فروردین 1386-03:03 ق.ظ

نویسنده :آبجی کوچول

خیلی سخته مگه نه ؟

اینکه بخوای یه کاری بکنی و همه اش خراب بشه ... خیلی سخته منتظر بمونی ، خیلی سخته عذاب وجدان داشته باشی ، خیلی سخته شبا نتونی از فکر و خیال بخوابی ،اینکه از آینده ات بترسی سخته ، از زندگی بترسی ، خیلی سخته از تنهایی لذت ببری !!! خیلی سخته که شهر یه پارک خلوت نداشته باشه تا بتونی زیر سایه درختش بشینی و خستگی در کنی ... خیلی سخته منتظر بمونی ، خیلی سخته به خاطرات بد گذشته فکر کنی ، خیلی سخته منتظر خاطرات خوش آینده باشی ، در حالی که از آینده میترسی !!! خوب ، حالا این تازه اولش بود ، چند خط بود فقط ... هر کی گریه اش گرفت دستا بالا ...

سلام.خوبین؟امیدوارم که به همه خوش گذشته و بگذره عید خوبی پشت سر بزارین... امروز تولدمه...با اینکه دل خوشی از بزرگ شدن ندارم و دوست دارم همین طور کوچول باقی بمونم ولی دیگه گذشت زمان من را هم پیر کرد و وارد 1۷ سالگی ام کرد... تولدم هم زمان شده با عروسی دختر خاله ام و پسر دایی ام (مریم و مهدی )امیدوارم خوشبخت شن...مثل همیشه باز هم وقت ندارم و باید زود برم...

قربون شما ::فاطمه که می خواد همین طور آبجی کوچول بمونه ::



نظرات() 
نوع مطلب : عمومی 

تاریخ:سه شنبه 29 اسفند 1385-11:03 ق.ظ

نویسنده :آبجی کوچول

عیدانه فراوان شد تا باد چنین بادا!!

از این همه دور زدن بیهوده خسته می شود، جایش كوچك است و دلش برای پدر ومادرش تنگ می شود.ای كاش می توانست امسال عید پیش آن ها باشد.چشم هایش را می ببندد كه بخوابد ولی پسر به طرفش میاید ، بلندش می كند و او را با خودش می برد . درست وسط سفره نشسته و همچنان دور خودش می چرخد .اطرافش پر است از چیز هایی كه با سین شروع شده : سبزه ،سمنو، سكه ، سماق، سنجد وسیب.حوصله اش سر می رود.بالاخره همه می روند و او می ماند و یك سفره هفت سین و یك خانه خالی . باز هم دور خودش می چرخد و با خودش فكر می كند "مگر عید نوروز بدون ماهی گلی،عید نیست؟" و دوباره به یاد پدر ومادرش می افتد. چشمانش را می بندد و گریه می كند. اشك هایش بین آن همه آب گم می شود...

چند ساعت بیشتر تا شروع سال 1386 باقی نمانده ،وقت تنگ است و جا تنگ تر و كارهای عقب افتاده نمی گذارد سر فرصت و حوصله ،نگفته ها را بگویی،باید تمامش كرد.فایده ندارد.سال نو بر همه شما مبارك.سال تحویل برای من هم دعا كنید. دعا كنید كه سال دیگر سال سبزی، سعادت،عشق و صفا و سلامتی باشد.باقی همه دلتنگی است .تو هم كه نیستی!!

"فالله خیر حافظا و هو ارحم الراحمین"

::مریم جون زحت تعریف خاطرات این جند وقته مدرسه را كشیده،اگه من هم می گفتم فقط تكرار بود.دیگه آپم به جای خاطره این جوری شد.



نظرات() 
نوع مطلب : عمومی 

تاریخ:پنجشنبه 16 آذر 1385-09:12 ق.ظ

نویسنده :آبجی کوچول

کد لوگو و بنر(فلش) من

کد لوگو و بنر(فلش) من


ادامه مطلب

نظرات() 
نوع مطلب : عمومی 

تاریخ:شنبه 11 آذر 1385-03:12 ق.ظ

نویسنده :آبجی کوچول

تولددددد

1،2،3...چراغ ها خاموش...

قرمز، آبی، زرد، سبز،آبی،قرمز،...(رقص نور)

حالا دست ها همه باهم بالا..سوت ..كف..هوراااااااااا به افتخاره نی نی یك ساله مون...وبلاگ آبجی كوچول

خوب دیگه فكر كنم فهمیدین جریان از چه قراره...امروز وبلاگ آبجی تون یك ساله شد... چون دختره دیگه امروز می تونه راه بره ،تازه چند تا از دندوناش هم در اومده(حتما می دونین رشد نی نی های دختر بیشتر از نی نی های پسر،پسر های وبلاگ دار آگاه باشن كه اونها حالا حالا ها راه نمی افتنSmiley!!)

دوستان عزیز خیلی خوش اومدین...امیدوارم كه خوش بگذرهSmiley...كیك تولد را هم الان میارم..خوب یه لحظه وایسا..آهااا اینم از كیك..كی رقص چاقو بلدهSmiley؟؟!!باشه..به نوبت... شاواش شاواش..هزاری بپاش كنس نباش...

خوب بسه دیگه زیاد رقصیدی..حالا اندی یه چیزی گفت تو كوتاه بیا...یواش به همه میرسه...TaVaLoD

كیكتو خوردی؟!خوش مزه بود؟!نوش جونت..بشه گوشت بچسبه تنت ...

خیلی لطف كردی كه تو این یك سال منو همراهی كردی...انشالله جبران كنم...مرسی از نظراتت...از حرف های قشنگت..مرسی كه پول نتو واسه من خرج كردی...(به صورت مفرد نوشتم كه  هر كسی به خودش بگیره)

امیدوارم منم آبجی خوبی برات بوده باشم..حرفام شادت كرده باشه..از لحظاتی كه در اینجا گذروندی راضی باشی...یه چیزی  گیرت اومده باشه و دست خالی از وبم نرفته باشی (از بحث های فلسفی Smileyبسیار حیاتی كه تو وب مطرح می كردم )

امروز 133 مین مطلبی كه  می نویسم...777 تا نظر داشتم ...10500 تا بازدید كننده...از همه ممنونم..

نظراتتون بهترین كادو هایی بود كه تا حالا گرفتم.همه نظراتو سیو كردم..هر وقت دلم می گیره می شینم می خونم...

خیلی جاها خوشحال میشم..خیلی جاها هم ناراحت..اینكه بعضی ها چقدر تغییر كردن و دیگه احوال هم نمی پرسن..بعضی از دوستان وبلاگ نویس كه بخاطر مشغله دیگه نت نمیان یا اگه میان وب نمی نویسن یا من از شون خبر ندارم...پیغام های خصوصی هم چند موردشون كه دیگه آخرش بود...

می خواستم امروز به مناسبت 1 سالگی در اینجا را ببندم و برم...ولی دیدم اگه حتی یك بازدید كننده هم نداشته باشم،من باز باید به خاطر خودم و عادتی كه  كردم ادامه بدم . ولی تو هم نظرتو در مورد بستن اینجا بهم بگو اینكه خوشحال میشی از اینكه من برم یا ...

دلم می خواد همین جوری كه تو این مدت پیشم بودین در ادامه راه باز با هم باشیم و تنهام نزارین...دوستون دارم...

فراموشتون نمی كنم..تو هم یادت باشه كه یه موقعی یه آبجی كوچول بود..Smiley



نظرات() 
نوع مطلب : عمومی 

تاریخ:جمعه 12 آبان 1385-10:11 ق.ظ

نویسنده :آبجی کوچول

من و تو

یکی داشت و یکی نداشت!

اونی که داشت تو بودی و اونی که تو رو نداشت من بودم... 

یکی خواست و یکی نخواست!

اونی که خواست تو بودی و اونی که بی تو بودن رو نخواست من بودم... 

یکی گفت و یکی نگفت!

اونی که گفت تو بودی و اونی که دوستت دارم رو به هیشکی جز تو نگفت من بودم...

یکی موند و یکی نموند!

اونی که موند تو بودی و اونی که بدون تو نمی تونست بمونه من بودم...

یکی رفت و یکی نرفت!

اونی که رفت تو بودی و اونی که به خاطر تو توی قلب هیچ کس نرفت من بودمSmiley



نظرات() 
نوع مطلب : عمومی 

تاریخ:شنبه 6 آبان 1385-01:10 ق.ظ

نویسنده :آبجی کوچول

فیلم لیلا


فیلم لیلا رو خیلی دوست دارم! یه جایی داره، یه صحنه ای داره که خیلی دوسش دارم، اونجایی که لیلا وای میسته گوشه خیابون و به آقاهه می گه، خانوم جدید رو سوار ماشین کن و بیا از جلو من رد شو تا ببینمش! باورش نشده بوده هنوز که مردی که ادعا می کرده دوسش داره، یه زن دیگه گرفته باشه! یکی دیگه توی ماشین جاش نشسته باشه، درسته خودش پیشنهاد داده بود که برای اقاش زن بگیره! اما باورش نمی شد که آقاهه قبول کنه! قمار کرده بود و اطمینان داشته برنده میشه! اما حیوونکی باخته بود، زیادی روی علاقه آقاهه حساب باز کرده بود! آقاهه بچه می خواست و خوب یه خواسته عقلانی بوده که لیلا نمی تونسته بر آورده کنه! واسه همین میاد قمار می کنه و می گه برات خودم زن می گیرم!!! وقتی با ماشین از جلوش رد می شن، تازه اون موقع است که باورش می شه، زیادی خوش باور بوده !
فیلم قشنگیه و غمگین به شدت ! برای افسرده جماعت توصیه نمی شود !


نظرات() 
نوع مطلب : عمومی 



  • تعداد صفحات :11
  • 1  
  • 2  
  • 3  
  • 4  
  • 5  
  • 6  
  • 7  
  • ...  
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات