خونه آبجی کوچول | My Souvenir's tag:http://abjikoochool.mihanblog.com 2019-09-11T22:50:51+01:00 mihanblog.com به سردی دستانم...به گرمی آغوش مادرم 2011-01-12T21:38:42+01:00 2011-01-12T21:38:42+01:00 tag:http://abjikoochool.mihanblog.com/post/171 آبجی کوچول یک نفر امروز  دقیقا ساعت یک و نیم بعد از ظهر که داشت از دادن امتحانش!  به خانه برمیگشت و به شدت سردش شده بود سر راهش یک چیزی را  هوس کرد و نمیدانست چطوری میتوان خاطره را هوس کرد... او هوای خانه را کرد که دستش را روی زنگش نگه دارد تا مادر زود در را برایش باز کند و  در حالی که  از گشنگی دارد غش میکند بوی غذا به همراه گرمی خانه آب و جارو کشیده به دماغ قرمز شده اش بخورد و مادر با ناراحتی دعوایش کند که بازهم یادت رفت شال و کلاه بپوشی؟اون جوراب نازک چیه تو پات؟چند بار گفتم مدر یک نفر امروز  دقیقا ساعت یک و نیم بعد از ظهر که داشت از دادن امتحانش!  به خانه برمیگشت و به شدت سردش شده بود سر راهش یک چیزی را  هوس کرد و نمیدانست چطوری میتوان خاطره را هوس کرد... او هوای خانه را کرد که دستش را روی زنگش نگه دارد تا مادر زود در را برایش باز کند و  در حالی که  از گشنگی دارد غش میکند بوی غذا به همراه گرمی خانه آب و جارو کشیده به دماغ قرمز شده اش بخورد و مادر با ناراحتی دعوایش کند که بازهم یادت رفت شال و کلاه بپوشی؟اون جوراب نازک چیه تو پات؟چند بار گفتم مدرسه میری درست و حسابی لباس بپوش... خداکنه مریض نشی و... آن یک نفر در حالی که حرفی تو گوشش نمیرود و  به چهره آقای شجاعی مهر در سیمای خانواده نگاه کند و داد بزند گشنمممممممممممممه...فرقی نمیکرد غذای مادر چه باشد..ولی میدانست معمولا روزهای سرد  زمستان آش مادر برقرار است...و بعد از دل را از غذا!!درآوردن بخوابد

یک نفر داشت با دست و پاهای بی حس راه میرفت و نمیدانست چه رابطه ای بین لرزیدن  و چشمان نمناک  وجود دارد...

یک نفر امروز به گمانم یخ زده بود...

]]>
محرم است... 2010-12-14T20:30:45+01:00 2010-12-14T20:30:45+01:00 tag:http://abjikoochool.mihanblog.com/post/170 آبجی کوچول محرم است. دختر جوان، ایستاده در وسط واگن، کیسه‌ی نایلونی سنگین‌ش را کشانده و گذاشته زیر پاش. یک بسته از داخل کیسه درمی‌آورد. بالا می‌گیرد. می‌چرخاند. جوری‌که همه‌ی چشم‌های خیره ببینند. هم‌زمان لب می‌گشاید؛ به زبانی که فریبنده است. تحریک‌کننده است. جذاب است. تبلیغ جنس‌ش را می‌کند. از مزه‌ی ملس‌ش می‌گوید. از این‌که چون تازه به بازار آمده و کسی نمی‌شناسد، ارزان است. از این‌که به یک‌بار امتحان‌ش حتمن می‌ارزد. از این‌که هیچ‌کس از آن‌ها که برده‌اند، پشیمان نشده‌اند. حرف‌هاش بی‌تأثیر نیست. یکی دو مرد محرم است.

دختر جوان، ایستاده در وسط واگن، کیسه‌ی نایلونی سنگین‌ش را کشانده و گذاشته زیر پاش. یک بسته از داخل کیسه درمی‌آورد. بالا می‌گیرد. می‌چرخاند. جوری‌که همه‌ی چشم‌های خیره ببینند. هم‌زمان لب می‌گشاید؛ به زبانی که فریبنده است. تحریک‌کننده است. جذاب است. تبلیغ جنس‌ش را می‌کند. از مزه‌ی ملس‌ش می‌گوید. از این‌که چون تازه به بازار آمده و کسی نمی‌شناسد، ارزان است. از این‌که به یک‌بار امتحان‌ش حتمن می‌ارزد. از این‌که هیچ‌کس از آن‌ها که برده‌اند، پشیمان نشده‌اند. حرف‌هاش بی‌تأثیر نیست. یکی دو مرد جوان، برای آن یک‌بار امتحان‌ش است یا از روی دل‌رحمی یا هرچه، دست به جیب می‌شوند. دختر جوان اسکناس‌ها را همان در هوا می‌قاپد و جای‌شان یک بسته لواشک می‌گذارد.

دختر جوان دیگری، هم‌سن و سال لواشک‌فروش، از دوستان‌ش جدا می‌شود و می‌رود طرف‌ او. چهارتا می‌خرد. یکی برای خودش. سه تا هم برای دوست‌پسرهاش که ایستاده به در تکیه کرده‌اند و منتظرند برگردد.

دیگر در این واگن بعید است دستی به جیب رود. برای اطمینان می‌پرسد: دیگه کسی نمی‌خواس؟

کلمه‌ی آخر، صداش می‌لرزد. کسی متوجه نمی‌شود. من که نزدیک‌ش نشسته‌ام ولی می‌شنوم. دست می‌برد و آرام پر چادرش را می‌کشد بالا. مبادا تار مویی بیرون زده باشد. بعد دولا می‌شود، کیسه‌ی سنگین را می‌کشاند، می‌رود واگن بعد.

*محرم است.

یاد زن دست‌فروش دیگری می‌افتم که دی‌روز فاطمه دیده بودش و تعریف می‌کرد. می‌گفت یک دختربچه هم هم‌راه‌ش بوده. می‌گفت دیده که یک ایست‌گاه خلوت، زن، دخترک را کشانده گوشه‌ی واگن، و جوری‌که دیگران نبینند محکم چند سیلی به صورت‌ش زده. بعد سرش را کوبانده به دیوارهای قطار. برای آن‌که گریه کند، برای آن‌که این‌جوری بیش‌تر دل مردم می‌سوزد. بیش‌تر پول می‌دهند. بهتر باور می‌کنند که شوهر زن معتاد است، خودش و دخترش آواره و گرسنه، و پسرش مریض. دخترک هم بغض کرده، لب گزیده که صداش را کسی نشنود. آرام اشک ریخته. فاطمه می‌گفت بهت کرده بودم، شوکه شده بودم، پاهام جلو نمی‌رفته به زن بگویم: چه کار داری می‌کنی با این بچه. قطار راه افتاده و مادر و دختر را با خودش برده.

*محرم است.

و من فکر می‌کنم چه فاصله‌ی عمیقی است میان اسلامی که پیام‌برش «رحمه للعالمین» است و «عزیز علیه ما عنتم» و «حریص علیکم» و کسی که آن‌قدر غصه‌ی مردم‌ش را می‌خورد که خدای همان مردم نهیب‌ش می‌زند که چرا داری خودش را هلاک می‌کنی؟ و کسی که به عیادت زن یهودی می‌رود که یک روز مریض شده و نتوانسته طبق عادت‌ش خاکستر بر سرش بریزد. اسلامی که شناسه‌ی علی و فرزندان‌ش پینه‌های بر شانه‌هاشان است، اسلامی که غم یتیمان و زنان و مردمان خواب را بر چشمان امامان‌ش حرام می‌کند، اسلامی که حسین‌ش کشتی نجات مردم است و حتا وقتی آن ملعون بر سینه‌اش نشسته، دست از ارشاد و هدایت برنمی‌دارد و موعظه‌اش می‌کند. اسلامی که مهدی موعودش می‌آید تا بشر را نجات دهد از گرداب جهل و سقوط، می‌آید که انسان را تعالی دهد، می‌آید که آدم بسازد، جامعه بسازد، زندگی بسازد.

و در مقابل، اسلامی که پیام‌برش جز بچه‌ها و اهل‌بیت‌ش هیچ هم و غم دیگری نداشته، و فاطمه‌اش قرن‌هاست بر داغ پسرش گریه می‌کند و حسین‌ش قربانی مظلومی است که باید فقط برای‌ش گریست، چون با بچه‌ی کوچک و پسران رشید و یاران‌ش آن فجایع را کردند، و چون برادرزاده‌اش را نتوانست داماد کند، و چون هزار کار نکرده و آرزوی بربادرفته داشت درباره‌ی خانواده‌اش که نگذاشتند عملی کند. و مهدی موعودش این‌همه سال منتظر است تا وقت‌ش برسد که بیاید و دوتا سیلی به گوش دو نفر بزند و پس از قرن‌ها به خودش، مادرش و همه‌ی اجدادش تسلی خاطر و آرامش دهد تا دست از گریه بردارند.

*محرم است.

همه‌جا سیاه‌پوش شده. همه دارند مهیا می‌شوند. دیگ‌های بزرگ را بار می‌گذارند. بیرق‌ها را نصب می‌کنند. داربست‌های فلزی را سیاه می‌بندند. کتل‌ها و علامت‌ها را برپا می‌کنند. در محله‌ی ما هم غوغایی است. حسینیه‌ی محله‌ی ما عَلَم بزرگی دارد. خیلی بزرگ. آن‌قدر که توی مسجد جای‌ش نمی‌شود. برای همین گوشه‌ی خیابان علم‌ش می‌کنند. دی‌روز پایه‌ی اصلی‌ش را نصب کردند، امروز توغ‌هاش را، فردا هم لابد طاووس‌ها و گنجشک‌ها و گوزن‌ها و فیل‌ها می‌آیند و سرجای‌شان می‌نشینند. داریم به روز واقعه نزدیک می‌شویم. و هر کس بر حسین خود می‌گرید.

 

]]>
دروغ... 2010-11-28T21:49:21+01:00 2010-11-28T21:49:21+01:00 tag:http://abjikoochool.mihanblog.com/post/169 آبجی کوچول دارد به مادرش دروغ می‌گوید، دوستم. مادرش دلش را ندارد که بشنود دختر پا به ماهش تمام شب راه رفته و خسته شده و کمرش یک لحظه آرام نگرفته ... به مادرش دروغ می‌گوید. رنگش پریده. هنوز خسته است. من هم خیلی وقتها به مادرم دروغ گفته‌ام. به دروغ گفته‌ام که حالم خوب است. به دروغ گفته‌ام که خسته نشده‌ام. به دروغ گفته‌ام که خوب خوابیده‌ام که نگران نیستم که اصلا نمی‌ترسم. دروغ گفته‌ام و از داربست‌ها بالا رفته‌ام. دروغهایی که به مادرم گفته‌ام جاهایی از زندگی‌ام است که آنقدر ترسیده‌ام که دلش را نداشته‌ام مادرم دارد به مادرش دروغ می‌گوید، دوستم. مادرش دلش را ندارد که بشنود دختر پا به ماهش تمام شب راه رفته و خسته شده و کمرش یک لحظه آرام نگرفته ... به مادرش دروغ می‌گوید. رنگش پریده. هنوز خسته است. من هم خیلی وقتها به مادرم دروغ گفته‌ام. به دروغ گفته‌ام که حالم خوب است. به دروغ گفته‌ام که خسته نشده‌ام. به دروغ گفته‌ام که خوب خوابیده‌ام که نگران نیستم که اصلا نمی‌ترسم. دروغ گفته‌ام و از داربست‌ها بالا رفته‌ام. دروغهایی که به مادرم گفته‌ام جاهایی از زندگی‌ام است که آنقدر ترسیده‌ام که دلش را نداشته‌ام مادرم را بترسانم. که آنقدر خسته بوده‌ام که نخواستم که مادرم را غصه بدهم. دروغهایی که به مادرم گفته‌ام تکه‌هایی از من پشت پرده، من غمگینی است که پشت دختر شاد خودش را پنهان کرده است. من ترسویی که خزیده پشت زن شجاع. من ضعیفی که قایم شده زیر سایه تصویری قوی که برای مادرم ساخته‌ام. که مادرم باور کند که تاب زندگی کردن دارم، توی این دنیایی که گاهی همه چیز اینقدر سخت می‌شود.

]]>
سر خور 2010-10-26T08:28:00+01:00 2010-10-26T08:28:00+01:00 tag:http://abjikoochool.mihanblog.com/post/167 آبجی کوچول .امیدوارم هیچ وقت گیر سر خور نیفتید. سر خور موجودی است که دائما حرف می زند و در اکثر موارد از خودش و اتفاقاتی که برایش می افتد صحبت می کند. وقتی این موجود را طناب پیچ میکنی و داخل یک صندوق به دریا می اندازی و بر میگردی خانه استراحت کنی، با کمال تعجب می بینی چایی دم کرده و منتظر شماست که سرتان را همراه چایی بخورد! تازه گهگاهی هم از شما می پرسد که چرا ساکتی! .امیدوارم هیچ وقت گیر سر خور نیفتید. سر خور موجودی است که دائما حرف می زند و در اکثر موارد از خودش و اتفاقاتی که برایش می افتد صحبت می کند. وقتی این موجود را طناب پیچ میکنی و داخل یک صندوق به دریا می اندازی و بر میگردی خانه استراحت کنی، با کمال تعجب می بینی چایی دم کرده و منتظر شماست که سرتان را همراه چایی بخورد! تازه گهگاهی هم از شما می پرسد که چرا ساکتی! ]]> گریه کن... 2010-10-08T08:28:33+01:00 2010-10-08T08:28:33+01:00 tag:http://abjikoochool.mihanblog.com/post/168 آبجی کوچول چند وقت پیش از تلویزیون گزارشی دیدم در مورد پیر مردی که خودش و کل زندگیش را وقف رسیدگی به پسر جوان و معلولش کرده بود. پیر مرد مثل پروانه دور پسرش میگشت. چندین سال، آن هم بدون اینکه شکایتی کند. نمی دانم از دیدن موی سفید پیر مرد بغضم گرفت یا کاری که در حق پسرش کرده بود. کاری که شاید کمتر پدر و مادری بتوانند در حق فرزند معلول جسمی ذهنی شان انجام دهند. شاید اگر من هم بودم اینچنین فرزندی را می سپردم به آسایشگاه و میرفتم پی کارم، پی زندگی ام، و برای اینکه عذاب وجدان نداشته باشم هفته ای یکبار میرف چند وقت پیش از تلویزیون گزارشی دیدم در مورد پیر مردی که خودش و کل زندگیش را وقف رسیدگی به پسر جوان و معلولش کرده بود. پیر مرد مثل پروانه دور پسرش میگشت. چندین سال، آن هم بدون اینکه شکایتی کند. نمی دانم از دیدن موی سفید پیر مرد بغضم گرفت یا کاری که در حق پسرش کرده بود. کاری که شاید کمتر پدر و مادری بتوانند در حق فرزند معلول جسمی ذهنی شان انجام دهند. شاید اگر من هم بودم اینچنین فرزندی را می سپردم به آسایشگاه و میرفتم پی کارم، پی زندگی ام، و برای اینکه عذاب وجدان نداشته باشم هفته ای یکبار میرفتم به دیدنش.
در صورت چروکیده‎ی آن پیرمرد صورتی را دیدم که 20 سال هر روز و هر روز می‎دیدمش، 20 سال با آن صورت زندگی کردم ولی حتی متوجه پیر شدنش هم نشده بودم.
آن موقع بود که فهمیدم پدرم چقدر پیر شده، مادرم هم همینطور. حتما کور بوده ام که آن موهای سفید و صورتهای چین دار را تا به حال ندیده بودم. و چقدر احمق بوده ام که فقط جوانی خودم را می‎دیدم و زندگی خودم را. همین حماقت و کور بودن کافی است برای بغض کردن، برای اینکه این بغض لعنتی بشکند و گریه کنم. ]]>
سنگ صبور 2010-09-30T08:16:17+01:00 2010-09-30T08:16:17+01:00 tag:http://abjikoochool.mihanblog.com/post/166 آبجی کوچول گاهی اوقات آدم چیزایی میبینه که نه میتونه در موردشون با کسی حرف بزنه و نه میتونه تو دلش نگه داره. تنها چیزی که لازم داره یه سنگ صبوره و کلی وقت. اونقدر براش حرف بزنه و درد دل کنه که سنگ از زور غصه بترکه.کاش یه فرصتی دست میداد، تنها با سنگ صبور... اونوقت همه چیز رو براش میگفتم و دیگه مجبور نبودم اینطوری غیرمستقیم حرف بزنم:خسته شدم از دروغ و آدمای دروغگو، بدم میاد از کسی که تو زندگی آدم سرک میکشه، از شهر پر از ماشین و صدای بوق خسته شدم، از شنیدن خبرای راست و دروغ از اینور و اونور بدم میاد، از تظاه گاهی اوقات آدم چیزایی میبینه که نه میتونه در موردشون با کسی حرف بزنه و نه میتونه تو دلش نگه داره. تنها چیزی که لازم داره یه سنگ صبوره و کلی وقت. اونقدر براش حرف بزنه و درد دل کنه که سنگ از زور غصه بترکه.
کاش یه فرصتی دست میداد، تنها با سنگ صبور... اونوقت همه چیز رو براش میگفتم و دیگه مجبور نبودم اینطوری غیرمستقیم حرف بزنم:
خسته شدم از دروغ و آدمای دروغگو، بدم میاد از کسی که تو زندگی آدم سرک میکشه، از شهر پر از ماشین و صدای بوق خسته شدم، از شنیدن خبرای راست و دروغ از اینور و اونور بدم میاد، از تظاهر به خوب بودن و نصیحت کردن دیگران متنفرم.
چقدر تنهایی خوبه! خدا میشه سنگ صبور و آدم هرچی دلش میخواد میگه
.

]]>
ننه جان 2010-07-13T16:05:12+01:00 2010-07-13T16:05:12+01:00 tag:http://abjikoochool.mihanblog.com/post/164 آبجی کوچول توی یکی از برنامه های راز بقا اون مجریه میگفت که حیوونا یا حداقل یه نمونه از حیوونا همینکه به دنیا بیان چشمشون به اولین نفر که بیافته و بهشون غذا بده فکر میکنن مامانشونه ! بعد یه پسربچه رو نشون میداد که یه چندتا تخم یه پرنده رو داشت که وقتی از تخم در اومدن از دست همون پسره غذا خوردنو بعد پسره می خواست پرواز کردن بهشون یاد بده که سوار اون هواپیما یه نفره ها میشه وبقیه ماجرا ... یادم اومد که من یه جوجه فسقلیه زرد و ملوس داشتم که هر چی بهش میدادم نمی خورد ! از گشنگی می مردا ولی هیچی نمیخورد دیگه غص توی یکی از برنامه های راز بقا اون مجریه میگفت که حیوونا یا حداقل یه نمونه از حیوونا همینکه به دنیا بیان چشمشون به اولین نفر که بیافته و بهشون غذا بده فکر میکنن مامانشونه ! بعد یه پسربچه رو نشون میداد که یه چندتا تخم یه پرنده رو داشت که وقتی از تخم در اومدن از دست همون پسره غذا خوردنو بعد پسره می خواست پرواز کردن بهشون یاد بده که سوار اون هواپیما یه نفره ها میشه وبقیه ماجرا ... یادم اومد که من یه جوجه فسقلیه زرد و ملوس داشتم که هر چی بهش میدادم نمی خورد ! از گشنگی می مردا ولی هیچی نمیخورد دیگه غصه ام شده بود .. یه روز یه عالمه فکر کردم چیکار کنم چیکار نکنم به سرم زد که برم با پشه کش پشه ها رو بکشم بدم به این جوجه بلکه از گشنگی هلاک نشه ! هنوز یه نصفه لنگ پشه بهش نداده بودم که یهو متوجه شدم هر جا میرم این جوجهه دنبالم میاد ! همچی بدو بدو هم میومد که به قدمهای من برسه ((= آخی نازی ! لابد فکر میکرده من مامانشم یا شایدم جوجهه شیکمو بوده توی فکره مامان پامان نبوده فقط غذا میخواسته    یادم میاد وقتی پشه ها رو می خواستم بکشم همینکه پشه کش میخورد به موزاییکه کفه حیاط  رَم میکرد دو متر میپرید هوا ! یکی دوبارم نزدیک بود با پشه کشه بزنم تو ملاجش ((= انقده خوشم میومد عمدا کلی راه میرفتم تا بیاد دنبالم ! پشت سرم بدو بدو میکرد نزدیک بود بیاد زیر دمپاییم ((= 

 

حالا چه حکمتی بود که این چیزا رو واسه شما تعریف کردم خودمم توش موندم ((= شاید یکیتون داره مامان میشه ( با توجه به اینکه اون دو نفر نصفی هم که وبلاگه منو میخونن سه تاشون پسرن  ) نیست تو خونه ایم. درس می خونیم وقت نمی کنم با آیدا حرف بزنم میام اینجا واسه دلم می نویسم...گند بزنن به هرجی درسو دانشگاهه که باعث جدایی میشه...

 

 

 

]]>
کلی حرف... 2010-06-28T16:01:59+01:00 2010-06-28T16:01:59+01:00 tag:http://abjikoochool.mihanblog.com/post/163 آبجی کوچول بعضی وقتا آدم با خوندنه یه کامنت ، یه نامه یا یه پیام از طرف یه دوست انقده به وجد میاد هیجانی میشه که نگو ! یعنی گوله گوله اشکه که از سر آدم سرازیر میشه میاد توی دهن آدم ، قللللب آدم همچی به تپش میاد ! یعنی ..... باور کن ...... به جان خودم ........... به خدا ..............بِ...........  از آخرین آپم تا الان ، توی این فاصله یعنی اگه بگم بیشتر از ۱۲۰۰۰ تا کامنت تشویق داشتم که منو بیارن سر شوق و وبلاگمو رونق بدم ، جان تو دروغ گفتم ( بیشتر !!!   ) هی اومدن برام گل آوردن ، شیرینی ، کار بعضی وقتا آدم با خوندنه یه کامنت ، یه نامه یا یه پیام از طرف یه دوست انقده به وجد میاد هیجانی میشه که نگو ! یعنی گوله گوله اشکه که از سر آدم سرازیر میشه میاد توی دهن آدم ، قللللب آدم همچی به تپش میاد ! یعنی ..... باور کن ...... به جان خودم ........... به خدا ..............بِ...........  از آخرین آپم تا الان ، توی این فاصله یعنی اگه بگم بیشتر از ۱۲۰۰۰ تا کامنت تشویق داشتم که منو بیارن سر شوق و وبلاگمو رونق بدم ، جان تو دروغ گفتم ( بیشتر !!!   ) هی اومدن برام گل آوردن ، شیرینی ، کارت دعوت فقط نمیدونم چرا اشتب شد همه ۱۰۰۰۰ تاشو سه سوت حذف کردم وگرنه الان بود توی چشتون ! آهان اول گفتم ۱۲۰۰۰ تا نه ؟  خب که چی ؟ یعنی میگید دروغ میگم ؟ نه والا به پیر به پیغمبر به خدا قسم اگه انقده دروغ نگفته باشم !! همین رفتارو با آدم میکنین که آدم پشیمون میشه بیاد باهاتون خودمونی دوستانه حرف بزنه سفره دلشو وا کنه هی از همه طرف میزنین تو ذوق آدم ، طفلی  نگین چرا غر میزنم داد و هوار راه میندازم ! خودم دلم خونه ! یه عمر بدبختی کشیدم خون به جیگر شدم غصه خوردم حالا شمام هی نمک به زخمم بپاشین ! کلی وقته یه غم گنده اومده توی دلم ! از کی ؟ هی یه ۲ ساعتی میشه  !! یعنی یه عمره ها ! اونم واسه خاطر اینکه کلی زحمت کشیدم یه متن واسه وبلاگ نوشتم .همینکه تموم شد زدم و حذفش کردم  ! بمیره هر کی فکر میکنه عاشق شدم ! تا چشتون کور شه .......... دیدین باز بچه بی تربیت شد ؟ صد بار گفتم جلو رو بچه خشانت به خرج ندین حالا هی نگین این کجا رفت چرا غیبش زده لابد زیر سرش بلند شده رفته یه زنه دیگه گرفته  بابا جان مدتیه حال وبلاگ نوشتن نداشتم تازه حالا کم کم حسش داره میاد ! اگه باز بیایین بگین لابد یه ریگی تو کفشمه این حسه میپره ها ! گفته باشم !  بعشدم این چند روز هر وقت مطلبو تایپ میکنم میزنم انتشار اروره یو آر ال میگیره (جون من اگه فهمیدین چی گفتم :دی ) نمونه اشم این مطلب که شومصد دفعه هی نوشتمو انتشار زدم تا بالاخره الان منتشر شد ! بچه دق کرد بدتر

 

پ.ن: از امروز تو فرجه ی امتحانام....بدبختی تر از این ترم نیومده...جنین.میکروب.ایمنی.بهداشت. روان (خدا را شکر امتحان ژنتیک را دادیم) حالا من به جای درس خوندن دلم هوای وبلاگ نویسی کرده....تا 31 تیر امتحان دارم...دعا کنین مثه آدم بشینم بخونم...

 

]]>
عید اومد... 2010-03-20T08:58:29+01:00 2010-03-20T08:58:29+01:00 tag:http://abjikoochool.mihanblog.com/post/162 آبجی کوچول بیایید در این چند ساعت باقی مانده از سال بوسه زنیم بر زمین . شکر کنیم بر داده ها نداده ها  ، بر قرار و بی قراری ها ،  بر داده ها و گرفته ها ،  برای سلامتی و ناخوشی ها  ،  برای حقمون   ،  برای خواب و بی خوابی ها   ،  برای قهر و آشتی ها  شکر کنیم   .  که هستیم که بودیم که خواهیم ماند . در حشن آتش زردی رو هدیه كردیم بر سرخی  ... شاه تخمه دانه هایی بخوریم   و به رس بیایید در این چند ساعت باقی مانده از سال بوسه زنیم بر زمین .

شکر کنیم بر داده ها نداده ها  ، بر قرار و بی قراری ها ،  بر داده ها و گرفته ها ،  برای سلامتی و ناخوشی ها  ،  برای حقمون   ،  برای خواب و بی خوابی ها   ،  برای قهر و آشتی ها  شکر کنیم   . 

که هستیم که بودیم که خواهیم ماند .

در حشن آتش زردی رو هدیه كردیم بر سرخی  ...

شاه تخمه دانه هایی بخوریم   و به رسم قدیم و  دعا کنیم   برای باز شدن گره ها ...

شمعی روشن کنیم تا طلوع صبح ...بخندیم ..شاد باشیم و نیت کنیم ..حافظ بخونیم و دلمون دریایی کنیم .

مطهر و پاک شویم .. 

پای قطره های رحمت خدا می گذاریم و به شیوه ی  باران، بهار پر از طراوت و تازگی می شویم.            

و باز درتپش تبسم بهار تولدی تازه را آغاز می کنیم.

روی اوصاف نازک تک تک گلهای بهار قامت سرو می سازیم. و به فاصله نازکی خیال قطره های شبنم  تا سبزی برگ درختان به خدا نزدیک می شویم.

در دلها " اَحسَن الحال" را زمزمه می کنیم و پر ازحمد و سین ستایش می شویم.

و به آرامش لحن قشنگ و آبی باران و گرمی سرخ سیب سفرۀ هفت سینمان روز نو و ماه نو و سال نو را آغاز می کنیم.

تا باشد   که به یمن نفس بهار تمام لحظه های سبز را برای همه آرزو کنیم.

پی نوشت : توی این 3 ترم من خیلی دوستای خوب پیدا كردم كه از همین جا به همشون مخصوصا آیدا جونی ،زهرا خانومی، سارای گل، ماندانا ی مهربون، شیما دوست داشتنی تبریك می گم و امیدوارم عید خوبی به همراه خونواده داشته باشن و زود بگذره تا باز دور هم جمع شیم...

]]>
نمی نویسم... 2010-01-07T18:32:15+01:00 2010-01-07T18:32:15+01:00 tag:http://abjikoochool.mihanblog.com/post/161 آبجی کوچول گاهی وقت ها... مرور که می کنی زندگیت را... می بینی خوابهایت هم واقعی شده اند.... همان هایی که از خوابش هم بدت می آمد... چه برسد به اینکه در واقعیت کابوس واقعی زندگیت شوند.... *بعضی حوادث را وقتی به یاد می آوری یک چیزی در گلویت سنگینی می کند ... ** آرامش یعنی چشمانت را ببندی و از اینکه وجدانت رهاست لبخندی هر چند درونی بزنی... ***دوست ندارم بنویسم به هیچ دلیلی دلم می خواد همه این قصه هایی که دارم واسه خودم بمونه .. از این نوشتن های پراکنده توی این بلاگهای نامطمئن که نمیدو

گاهی وقت ها... مرور که می کنی زندگیت را... می بینی خوابهایت هم واقعی شده اند.... همان هایی که از خوابش هم بدت می آمد... چه برسد به اینکه در واقعیت کابوس واقعی زندگیت شوند....

*بعضی حوادث را وقتی به یاد می آوری یک چیزی در گلویت سنگینی می کند ...

** آرامش یعنی چشمانت را ببندی و از اینکه وجدانت رهاست لبخندی هر چند درونی بزنی...

***دوست ندارم بنویسم

به هیچ دلیلی

دلم می خواد همه این قصه هایی که دارم واسه خودم بمونه

..

از این نوشتن های پراکنده توی این بلاگهای نامطمئن که نمیدونم کی می خونه و کی نمیخونه، کی می فهمه و کی نمیفهمه خوشم نمی یاد

دلم می خواد همه حرفهام توی دلم بمونه و به کسی نگم

چه خوب چه بد!!

فقط هر روز با خدا حرف می زنم

همین واسه م کافیه

دوستم داره و دوسش دارم

روزی 1000بار هم شکرش میکنم

که اینقدر دوسم داره

حتی اگه همه دنیا نخوان وقتی اون می خواد کافیه!

حتی اگه همه دنیا از حسودی چشماشون گرد بشه مهم نیست....

چون من خدای بزرگی دارم که دوستم داره

و من عاشقشم.

]]>
به همین سادگی 2009-11-06T11:03:57+01:00 2009-11-06T11:03:57+01:00 tag:http://abjikoochool.mihanblog.com/post/160 آبجی کوچول در دنیا همه چیز به سادگی اتفاق می افتد..به سادگی روییدن یک جوانه...و به بزرگی روییدن یک جوانه....به سادگی می توان تغییر کرد...به سادگی می توان یافت...به سادگی می توان کاوید...به سادگی می توان دوید...دید....فهمید..چشید...بویید...به سادگی می توان فراموش کرد...به سادگی می شود خسته شد...به سادگی می شود گریست...به سادگی می شود دلتنگ شد...به سادگی می شود اهلی شد... این دنیا..این روح زمان..این تفکر سیال....این جوهره ی وجود....این چیست که به همین سادگی همه چیز را به سادگی بر سرمان می آورد؟...چه کرده که در دنیا همه چیز به سادگی اتفاق می افتد..به سادگی روییدن یک جوانه...و به بزرگی روییدن یک جوانه....به سادگی می توان تغییر کرد...به سادگی می توان یافت...به سادگی می توان کاوید...به سادگی می توان دوید...دید....فهمید..چشید...بویید...به سادگی می توان فراموش کرد...به سادگی می شود خسته شد...به سادگی می شود گریست...به سادگی می شود دلتنگ شد...به سادگی می شود اهلی شد...

این دنیا..این روح زمان..این تفکر سیال....این جوهره ی وجود....این چیست که به همین سادگی همه چیز را به سادگی بر سرمان می آورد؟...چه کرده که می شود گفت به همین سادگی می شود نبود...مرد....کشت....چه کرده که بزرگترین اتفاقات زندگی که روحت رنجی عظیم برایش می کشد به سادگی یک خبر به وقوع می پیوندد و تو می مانی چیست این جمله ی به همین سادگی....یک عمر برای خواسته ای می دوی..آرزویت..هدفت....عشقت..غمت- می شود خواسته...مثل معشوقه ای نازش را می کشی و می رسی و می گویی...رسیدم...ته دلت فکر می کنی به همین سادگی.....

نمی دانم شاید این همه سال معنی به همین سادگی را بر عکس فهمیدم
:)
]]>
خانواده 2009-09-21T08:35:05+01:00 2009-09-21T08:35:05+01:00 tag:http://abjikoochool.mihanblog.com/post/159 آبجی کوچول چقدر خانواده خوبست. یک زن، یک مرد. یک بچه، دو بچه، سه بچه... مادربزرگ و پدربزرگ. دائی و زندائی. شاید هم پسر دائی و دختر دائی. خاله، عمه، عمو و زن عمو و بچه های عمو ... چقدر خانواده خوبست. همسایه هم خوبست. آقای احمدی به اتفاق خانواده. آقای طهماسبی به اتفاق خانواده. این به اتفاق خانواده. آن به اتفاق خانواده. خانواده که شادی هایشان را میان قلب هایشان پهن می کنند و غم هایشان را با هم جارو می کنند و در خاکروبه می ریزند.   خانواده را دوست دارم چون جایی هست که در آن بدنیا بیایی، خانواده چقدر خانواده خوبست. یک زن، یک مرد. یک بچه، دو بچه، سه بچه... مادربزرگ و پدربزرگ. دائی و زندائی. شاید هم پسر دائی و دختر دائی. خاله، عمه، عمو و زن عمو و بچه های عمو ... چقدر خانواده خوبست. همسایه هم خوبست. آقای احمدی به اتفاق خانواده. آقای طهماسبی به اتفاق خانواده. این به اتفاق خانواده. آن به اتفاق خانواده. خانواده که شادی هایشان را میان قلب هایشان پهن می کنند و غم هایشان را با هم جارو می کنند و در خاکروبه می ریزند.   خانواده را دوست دارم چون جایی هست که در آن بدنیا بیایی، خانواده را دوست دارم چون وقتی یکی شان دلش درد می گیرد، آن یکی سوئیچ ماشینش را می چرخاند و تا اولین درمانگاه پایش را روی گاز می گذارد. وقتی تولدت می شود کسی هست که یک شاخه گل رُز و جعبه ی روبان زده را کف دستت بگذارد یا لا اقل از آن ور سیم به این ور سیم تلفن بزند و بگوید: تولدت مبارک.   خانواده را دوست دارم  ,همسایه هم خانواده ی خوبیست. گاه در خانه ات را می زند و آش رشته و حلوا می آورد و گاه هم دوتا تخم مرغ یا یک بوته پیاز و سیب زمینی از تو می گیرد. وقتی هم استخوان ماهی در گلوی دخترش گیر می کند، سراسیمه اول از همه در خانه ی تو را می زند تا نفس را به گلوی دخترک برگردانی. خانواده را دوست دارم چون نانوایش برایت نان می پزد. بانکدارش اقساطت را می گیرد. رفتگرش کوچه ات را تمیز می کند. بقالش میوه ی فصل برایت می آورد. تاکسی رانش در گرما و سرما تو را به مقصد می رساند. خیاطش لباسهایت را کوچک و بزرگ می کند. بنایش برایت خانه می سازد. معلمش تفاوت میان س و ث و ص را یادت می دهد و کاه به عالم فیزیک کوانتوم می بردت.    خانواده را دوست دارم چون دلت به حضور مهربانش گرم است. چون قلب تپنده است. چون کنارت است. چون دوستت دارد. چقدر خوبست که همدیگر را داریم. چقدر خوبست که با هم یک خانواده ایم...]]> دلتنگی 2009-06-14T10:20:34+01:00 2009-06-14T10:20:34+01:00 tag:http://abjikoochool.mihanblog.com/post/157 آبجی کوچول بعضی وقتها ادمهایی که همیشه عزیز بودن و همین بودنشون باعث میشده سر از عزیز بودنشون در نیاری که دور میشن یهویی انگار بند دلت پاره میشه....انگار یهویی تمام لحظه هات پر میشه از بودنشون...از یاد و خاطراتشون....از مهربونیهاشون... دور شدن و دور بودنشون سخته اما مثل همیشه گذر زمان به داد ادم میرسه....خو میگیری به نبودشون...که باشن اما دور...که دل خوش کنی به شنیدن گاه گاه صداشون از پشت خطهای تلفن و راضی باشی به صدایی که دوره... و تو سعی میکنی اخرین تصویری که از اون ادما توی ذهنت مونده رو توی فاصله ب

بعضی وقتها ادمهایی که همیشه عزیز بودن و همین بودنشون باعث میشده سر از عزیز بودنشون در نیاری که دور میشن یهویی انگار بند دلت پاره میشه....انگار یهویی تمام لحظه هات پر میشه از بودنشون...از یاد و خاطراتشون....از مهربونیهاشون...

دور شدن و دور بودنشون سخته اما مثل همیشه گذر زمان به داد ادم میرسه....خو میگیری به نبودشون...که باشن اما دور...که دل خوش کنی به شنیدن گاه گاه صداشون از پشت خطهای تلفن و راضی باشی به صدایی که دوره... و تو سعی میکنی اخرین تصویری که از اون ادما توی ذهنت مونده رو توی فاصله بیاد بیاری ...

دلتنگیهات میشه مثل بارون بهار...گاهی نم نم ...گاهی تند تند...

تا وقتی توی اغوشت نگرفتیشون انگار معلوم نمیشه اون همه دلتنگی تا به حال کجا جمع شده بوده....انگار تازه میفهمی چقدر نبودنشون سخت بوده و چقدر بودنشون اونم اینهمه نزدیک باعث التیامه....

میدونم عمر این نزدیک بودنه خیلی کمه....که خیلی زودتر از چشم به هم زدنی باز باید توی اغوششون جا بگیرم و اینبار برای خداحافظی !اما هر چند کم ,بهترین حس بود توی این روزهای دلگیر...

madari roozat mobarak..kash alan pishet boodam va dastanat ra boose baran mikardam...

]]>
روزهای تنهایی 2009-05-19T09:23:02+01:00 2009-05-19T09:23:02+01:00 tag:http://abjikoochool.mihanblog.com/post/155 آبجی کوچول دارم فکر میکنم که چی بنویسمهیچی نمی یاد توی ذهنمچون یه جورایی دلم نمی خواد  بنویسمحوصله نگارش های طولانی هم ندارم..روزها مثه همیشه میگذرهخوبی داره..بدی داره..خنده داره..دلتنگی داره..لرزش دل هم داره....اما یه چیز هایی هست که دوست دارماونم اینجور تنهایی خاصه.هستم و نیستممثه...نمیدونم پ.ن:" چه كسی من را تنها آفرید ؟ " با گریه فریاد می زد خدایی كه از تنهایی خسته شده بود . دارم فکر میکنم که چی بنویسم
هیچی نمی یاد توی ذهنم
چون یه جورایی دلم نمی خواد  بنویسم
حوصله نگارش های طولانی هم ندارم
..
روزها مثه همیشه میگذره
خوبی داره..
بدی داره..
خنده داره..
دلتنگی داره..
لرزش دل هم داره..
..
اما یه چیز هایی هست که دوست دارم
اونم اینجور تنهایی خاصه.
هستم و نیستم
مثه...
نمیدونم


پ.ن:" چه كسی من را تنها آفرید ؟ "
با گریه فریاد می زد
خدایی كه
از تنهایی
خسته شده بود .

]]>
دوستی 2009-04-27T10:20:02+01:00 2009-04-27T10:20:02+01:00 tag:http://abjikoochool.mihanblog.com/post/154 آبجی کوچول دوستی با بعضی آدمها مثل نوشیدن چای کیسه ایست هول هولکی و دم دستی.این دوستی ها برای رفع تکلیف خوبند اما خستگی ات را رفع نمی کنند.این چای خوردنها دل آدم را باز نمی کند خاطره نمی شود فقط از سر اجبار می خوریشان که چای خورده باشی به بعدش هم فکر نمی کنی.دوستی با بعضی آدمها مثل خوردن چای خارجی است.پر از رنگ و بو .این دوستها جان می دهد برای مهمان بازی برای جوکهای خنده دار تعریف کردن برای فرستادن اس ام اس صد تا یک غاز.برای خاطره های دم دستی. اولش هم حس خوبی به تو می دهند. این چای زود دم خارجی را می ریز

دوستی با بعضی آدمها مثل نوشیدن چای کیسه ایست هول هولکی و دم دستی.این دوستی ها برای رفع تکلیف خوبند اما خستگی ات را رفع نمی کنند.این چای خوردنها دل آدم را باز نمی کند خاطره نمی شود فقط از سر اجبار می خوریشان که چای خورده باشی به بعدش هم فکر نمی کنی.
دوستی با بعضی آدمها مثل خوردن چای خارجی است.پر از رنگ و بو .این دوستها جان می دهد برای مهمان بازی برای جوکهای خنده دار تعریف کردن برای فرستادن اس ام اس صد تا یک غاز.برای خاطره های دم دستی. اولش هم حس خوبی به تو می دهند. این چای زود دم خارجی را می ریزی در فنجان بزرگ. می نشینی با شکلات فندقی می خوری و فکر می کنی خوشبحال ترین آدم روی زمینی.فقط نمی دانی چرا باقی چای که مانده در فنجان بعد از یکی دوساعت می شود رنگ قیر یک مایع سیاه و بد بو که چنان به دیواره فنجام رنگ می دهد که انگار در آن مرکب چین ریخته بودی نه چای .
دوستی با بعضی آدمها مثل نوشیدن چای سر گل لاهیجان است.باید نرم دم بکشد.باید انتظارش را بکشی.باید برای عطر و رنگش منتظر بمانی باید صبر کنی.آرام باشی و مقدماتش را فراهم کنی باید آن را بریزی در یک استکان کوچک کمر باریک.خوب نگاهش کنی.عطر ملایمش را احساس کنی و آهسته جرعه جرعه بنوشی اش و زندگی کنی
خانه دوست همین نزدیکی هاست.
شاید نتوانیم هرگز ببینیمش . اما می توانیم گرمای حضور او را در لحظه به لحظه زندگی و صدای تپش قلبش را در تمام وجود خود حس کنیم.. اینکه نمی بینیمش هرگز دلیل نمی شود که نباشد.

]]>