Admin Logo
themebox Logo



تاریخ:جمعه 16 مهر 1389-11:58 ق.ظ

نویسنده :آبجی کوچول

گریه کن...

چند وقت پیش از تلویزیون گزارشی دیدم در مورد پیر مردی که خودش و کل زندگیش را وقف رسیدگی به پسر جوان و معلولش کرده بود. پیر مرد مثل پروانه دور پسرش میگشت. چندین سال، آن هم بدون اینکه شکایتی کند. نمی دانم از دیدن موی سفید پیر مرد بغضم گرفت یا کاری که در حق پسرش کرده بود. کاری که شاید کمتر پدر و مادری بتوانند در حق فرزند معلول جسمی ذهنی شان انجام دهند. شاید اگر من هم بودم اینچنین فرزندی را می سپردم به آسایشگاه و میرفتم پی کارم، پی زندگی ام، و برای اینکه عذاب وجدان نداشته باشم هفته ای یکبار میرفتم به دیدنش.
در صورت چروکیده‎ی آن پیرمرد صورتی را دیدم که 20 سال هر روز و هر روز می‎دیدمش، 20 سال با آن صورت زندگی کردم ولی حتی متوجه پیر شدنش هم نشده بودم.
آن موقع بود که فهمیدم پدرم چقدر پیر شده، مادرم هم همینطور. حتما کور بوده ام که آن موهای سفید و صورتهای چین دار را تا به حال ندیده بودم. و چقدر احمق بوده ام که فقط جوانی خودم را می‎دیدم و زندگی خودم را. همین حماقت و کور بودن کافی است برای بغض کردن، برای اینکه این بغض لعنتی بشکند و گریه کنم.


نظرات() 

تاریخ:پنجشنبه 8 مهر 1389-11:46 ق.ظ

نویسنده :آبجی کوچول

سنگ صبور

گاهی اوقات آدم چیزایی میبینه که نه میتونه در موردشون با کسی حرف بزنه و نه میتونه تو دلش نگه داره. تنها چیزی که لازم داره یه سنگ صبوره و کلی وقت. اونقدر براش حرف بزنه و درد دل کنه که سنگ از زور غصه بترکه.
کاش یه فرصتی دست میداد، تنها با سنگ صبور... اونوقت همه چیز رو براش میگفتم و دیگه مجبور نبودم اینطوری غیرمستقیم حرف بزنم:
خسته شدم از دروغ و آدمای دروغگو، بدم میاد از کسی که تو زندگی آدم سرک میکشه، از شهر پر از ماشین و صدای بوق خسته شدم، از شنیدن خبرای راست و دروغ از اینور و اونور بدم میاد، از تظاهر به خوب بودن و نصیحت کردن دیگران متنفرم.
چقدر تنهایی خوبه! خدا میشه سنگ صبور و آدم هرچی دلش میخواد میگه
.



نظرات() 



شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات