Admin Logo
themebox Logo



تاریخ:سه شنبه 22 تیر 1389-08:35 ب.ظ

نویسنده :آبجی کوچول

ننه جان

توی یکی از برنامه های راز بقا اون مجریه میگفت که حیوونا یا حداقل یه نمونه از حیوونا همینکه به دنیا بیان چشمشون به اولین نفر که بیافته و بهشون غذا بده فکر میکنن مامانشونه ! بعد یه پسربچه رو نشون میداد که یه چندتا تخم یه پرنده رو داشت که وقتی از تخم در اومدن از دست همون پسره غذا خوردنو بعد پسره می خواست پرواز کردن بهشون یاد بده که سوار اون هواپیما یه نفره ها میشه وبقیه ماجرا ... یادم اومد که من یه جوجه فسقلیه زرد و ملوس داشتم که هر چی بهش میدادم نمی خورد ! از گشنگی می مردا ولی هیچی نمیخورد دیگه غصه ام شده بود .. یه روز یه عالمه فکر کردم چیکار کنم چیکار نکنم به سرم زد که برم با پشه کش پشه ها رو بکشم بدم به این جوجه بلکه از گشنگی هلاک نشه ! هنوز یه نصفه لنگ پشه بهش نداده بودم که یهو متوجه شدم هر جا میرم این جوجهه دنبالم میاد ! همچی بدو بدو هم میومد که به قدمهای من برسه ((= آخی نازی ! لابد فکر میکرده من مامانشم یا شایدم جوجهه شیکمو بوده توی فکره مامان پامان نبوده فقط غذا میخواسته    یادم میاد وقتی پشه ها رو می خواستم بکشم همینکه پشه کش میخورد به موزاییکه کفه حیاط  رَم میکرد دو متر میپرید هوا ! یکی دوبارم نزدیک بود با پشه کشه بزنم تو ملاجش ((= انقده خوشم میومد عمدا کلی راه میرفتم تا بیاد دنبالم ! پشت سرم بدو بدو میکرد نزدیک بود بیاد زیر دمپاییم ((= 

 

حالا چه حکمتی بود که این چیزا رو واسه شما تعریف کردم خودمم توش موندم ((= شاید یکیتون داره مامان میشه ( با توجه به اینکه اون دو نفر نصفی هم که وبلاگه منو میخونن سه تاشون پسرن  ) نیست تو خونه ایم. درس می خونیم وقت نمی کنم با آیدا حرف بزنم میام اینجا واسه دلم می نویسم...گند بزنن به هرجی درسو دانشگاهه که باعث جدایی میشه...

 

 

 



نظرات() 

تاریخ:دوشنبه 7 تیر 1389-08:31 ب.ظ

نویسنده :آبجی کوچول

کلی حرف...

بعضی وقتا آدم با خوندنه یه کامنت ، یه نامه یا یه پیام از طرف یه دوست انقده به وجد میاد هیجانی میشه که نگو ! یعنی گوله گوله اشکه که از سر آدم سرازیر میشه میاد توی دهن آدم ، قللللب آدم همچی به تپش میاد ! یعنی ..... باور کن ...... به جان خودم ........... به خدا ..............بِ...........  از آخرین آپم تا الان ، توی این فاصله یعنی اگه بگم بیشتر از ۱۲۰۰۰ تا کامنت تشویق داشتم که منو بیارن سر شوق و وبلاگمو رونق بدم ، جان تو دروغ گفتم ( بیشتر !!!   ) هی اومدن برام گل آوردن ، شیرینی ، کارت دعوت فقط نمیدونم چرا اشتب شد همه ۱۰۰۰۰ تاشو سه سوت حذف کردم وگرنه الان بود توی چشتون ! آهان اول گفتم ۱۲۰۰۰ تا نه ؟  خب که چی ؟ یعنی میگید دروغ میگم ؟ نه والا به پیر به پیغمبر به خدا قسم اگه انقده دروغ نگفته باشم !! همین رفتارو با آدم میکنین که آدم پشیمون میشه بیاد باهاتون خودمونی دوستانه حرف بزنه سفره دلشو وا کنه هی از همه طرف میزنین تو ذوق آدم ، طفلی  نگین چرا غر میزنم داد و هوار راه میندازم ! خودم دلم خونه ! یه عمر بدبختی کشیدم خون به جیگر شدم غصه خوردم حالا شمام هی نمک به زخمم بپاشین ! کلی وقته یه غم گنده اومده توی دلم ! از کی ؟ هی یه ۲ ساعتی میشه  !! یعنی یه عمره ها ! اونم واسه خاطر اینکه کلی زحمت کشیدم یه متن واسه وبلاگ نوشتم .همینکه تموم شد زدم و حذفش کردم  ! بمیره هر کی فکر میکنه عاشق شدم ! تا چشتون کور شه .......... دیدین باز بچه بی تربیت شد ؟ صد بار گفتم جلو رو بچه خشانت به خرج ندین حالا هی نگین این کجا رفت چرا غیبش زده لابد زیر سرش بلند شده رفته یه زنه دیگه گرفته  بابا جان مدتیه حال وبلاگ نوشتن نداشتم تازه حالا کم کم حسش داره میاد ! اگه باز بیایین بگین لابد یه ریگی تو کفشمه این حسه میپره ها ! گفته باشم !  بعشدم این چند روز هر وقت مطلبو تایپ میکنم میزنم انتشار اروره یو آر ال میگیره (جون من اگه فهمیدین چی گفتم :دی ) نمونه اشم این مطلب که شومصد دفعه هی نوشتمو انتشار زدم تا بالاخره الان منتشر شد ! بچه دق کرد بدتر

 

پ.ن: از امروز تو فرجه ی امتحانام....بدبختی تر از این ترم نیومده...جنین.میکروب.ایمنی.بهداشت. روان (خدا را شکر امتحان ژنتیک را دادیم) حالا من به جای درس خوندن دلم هوای وبلاگ نویسی کرده....تا 31 تیر امتحان دارم...دعا کنین مثه آدم بشینم بخونم...

 



نظرات() 



شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic