Admin Logo
themebox Logo



تاریخ:پنجشنبه 23 دی 1389-01:08 ق.ظ

نویسنده :آبجی کوچول

به سردی دستانم...به گرمی آغوش مادرم

یک نفر امروز  دقیقا ساعت یک و نیم بعد از ظهر که داشت از دادن امتحانش!  به خانه برمیگشت و به شدت سردش شده بود سر راهش یک چیزی را  هوس کرد و نمیدانست چطوری میتوان خاطره را هوس کرد... او هوای خانه را کرد که دستش را روی زنگش نگه دارد تا مادر زود در را برایش باز کند و  در حالی که  از گشنگی دارد غش میکند بوی غذا به همراه گرمی خانه آب و جارو کشیده به دماغ قرمز شده اش بخورد و مادر با ناراحتی دعوایش کند که بازهم یادت رفت شال و کلاه بپوشی؟اون جوراب نازک چیه تو پات؟چند بار گفتم مدرسه میری درست و حسابی لباس بپوش... خداکنه مریض نشی و... آن یک نفر در حالی که حرفی تو گوشش نمیرود و  به چهره آقای شجاعی مهر در سیمای خانواده نگاه کند و داد بزند گشنمممممممممممممه...فرقی نمیکرد غذای مادر چه باشد..ولی میدانست معمولا روزهای سرد  زمستان آش مادر برقرار است...و بعد از دل را از غذا!!درآوردن بخوابد

یک نفر داشت با دست و پاهای بی حس راه میرفت و نمیدانست چه رابطه ای بین لرزیدن  و چشمان نمناک  وجود دارد...

یک نفر امروز به گمانم یخ زده بود...



نظرات() 



شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic