تبلیغات
خونه آبجی کوچول | My Souvenir's - مطالب شهریور 1388



Admin Logo
themebox Logo



تاریخ:دوشنبه 30 شهریور 1388-01:05 ب.ظ

نویسنده :آبجی کوچول

خانواده

چقدر خانواده خوبست. یک زن، یک مرد. یک بچه، دو بچه، سه بچه... مادربزرگ و پدربزرگ. دائی و زندائی. شاید هم پسر دائی و دختر دائی. خاله، عمه، عمو و زن عمو و بچه های عمو ... چقدر خانواده خوبست. همسایه هم خوبست. آقای احمدی به اتفاق خانواده. آقای طهماسبی به اتفاق خانواده. این به اتفاق خانواده. آن به اتفاق خانواده. خانواده که شادی هایشان را میان قلب هایشان پهن می کنند و غم هایشان را با هم جارو می کنند و در خاکروبه می ریزند.   خانواده را دوست دارم چون جایی هست که در آن بدنیا بیایی، خانواده را دوست دارم چون وقتی یکی شان دلش درد می گیرد، آن یکی سوئیچ ماشینش را می چرخاند و تا اولین درمانگاه پایش را روی گاز می گذارد. وقتی تولدت می شود کسی هست که یک شاخه گل رُز و جعبه ی روبان زده را کف دستت بگذارد یا لا اقل از آن ور سیم به این ور سیم تلفن بزند و بگوید: تولدت مبارک.   خانواده را دوست دارم  ,همسایه هم خانواده ی خوبیست. گاه در خانه ات را می زند و آش رشته و حلوا می آورد و گاه هم دوتا تخم مرغ یا یک بوته پیاز و سیب زمینی از تو می گیرد. وقتی هم استخوان ماهی در گلوی دخترش گیر می کند، سراسیمه اول از همه در خانه ی تو را می زند تا نفس را به گلوی دخترک برگردانی. خانواده را دوست دارم چون نانوایش برایت نان می پزد. بانکدارش اقساطت را می گیرد. رفتگرش کوچه ات را تمیز می کند. بقالش میوه ی فصل برایت می آورد. تاکسی رانش در گرما و سرما تو را به مقصد می رساند. خیاطش لباسهایت را کوچک و بزرگ می کند. بنایش برایت خانه می سازد. معلمش تفاوت میان س و ث و ص را یادت می دهد و کاه به عالم فیزیک کوانتوم می بردت.    خانواده را دوست دارم چون دلت به حضور مهربانش گرم است. چون قلب تپنده است. چون کنارت است. چون دوستت دارد. چقدر خوبست که همدیگر را داریم. چقدر خوبست که با هم یک خانواده ایم...

نظرات()