تبلیغات
خونه آبجی کوچول | My Souvenir's - ببعی



Admin Logo
themebox Logo



تاریخ:شنبه 10 تیر 1385-08:07 ق.ظ

نویسنده :آبجی کوچول

ببعی

بابام از سر كارش برام یه بچه شاهین جیگر كوچولو آورده، مامانش گذاشتش جا رفته . انقدر گناه داره ...تنها چیزی هم كه می خوره خدا را شكر گوشته می ترسم 2 روز دیگه ما را هم بخوره . اسمش رو گذاشتیم ببعی !!! آخه وقتی آوردش گفتم : ببعی برام آوردی ؟ گفت آره . منو داداشامم اسمشو گداشتیم " ببعی " هر روز هم میبریمش چرا!!!!!روی پشت بام

پ. ن: به پیشنهاد بعضی از دوستان و خانواده محترم تصمیم گرفتم اینجا خاطره نویسی کنم نظر خودتون را اعلام کنید



نظرات() 
Foot Problems
سه شنبه 10 مرداد 1396 02:14 ب.ظ
Great information. Lucky me I found your blog by
chance (stumbleupon). I've book marked it for later!
BHW
دوشنبه 4 اردیبهشت 1396 11:13 ق.ظ
You really make it seem so easy with your presentation but I
find this matter to be really something which I think I would never understand.
It seems too complicated and extremely broad
for me. I am looking forward for your next post, I'll try to get the
hang of it!
BHW
دوشنبه 21 فروردین 1396 04:23 ق.ظ
Greetings! Very helpful advice in this particular article! It's the little changes that will make
the biggest changes. Thanks for sharing!
manicure
یکشنبه 20 فروردین 1396 07:47 ب.ظ
Heya i am for the first time here. I found this board and I in finding
It truly helpful & it helped me out a lot. I hope to give
something back and aid others like you aided me.
manicure
شنبه 19 فروردین 1396 09:46 ب.ظ
Please let me know if you're looking for a article writer for your weblog.
You have some really good posts and I think I would be a good asset.

If you ever want to take some of the load off, I'd
absolutely love to write some material for your blog in exchange
for a link back to mine. Please blast me an email if interested.
Thank you!
شقایق
شنبه 17 تیر 1385 06:07 ق.ظ
good
حسین
دوشنبه 12 تیر 1385 03:07 ق.ظ
ایول ببعی

منم میخوام ...
بهروز
دوشنبه 12 تیر 1385 11:07 ق.ظ
همشهری از اینکه منو لینک کردی ممنونم
ما هم یه خاطره شبیه این خاطره تو یه بار برامون پیش اومد البته یه کم شدید تر شاهین نبو د بچه عقاب بود که ازهمون اول کار من بی خیالش شدم چون از ما زرنگ تر بود البته شجاع تر بود اونو برد و ما مندیم و یه دل ترسیده و..................
سروش
یکشنبه 11 تیر 1385 01:07 ق.ظ
ممنون.لطف داری......من سعی می کنم چیزی رو پیشنهاد بدم که باعث بهتر شدن وبلاگت بشه....شما می تونی قبول کنی یا رد کنی......یو کن دو اوری سینگ!!!
سروش
یکشنبه 11 تیر 1385 09:07 ق.ظ
ایول...آدم وقتی خاطرات یه کسی رو می خونه خیلی کیف می کنه.........به نظر من وبلاگ جای خوبیه برای خاطره نویسی....بعدا هم به درد آدم می خوره
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر