تبلیغات
خونه آبجی کوچول | My Souvenir's

نمی نویسم...

پنجشنبه 17 دی 1388 10:02 ب.ظ

گاهی وقت ها... مرور که می کنی زندگیت را... می بینی خوابهایت هم واقعی شده اند.... همان هایی که از خوابش هم بدت می آمد... چه برسد به اینکه در واقعیت کابوس واقعی زندگیت شوند....

*بعضی حوادث را وقتی به یاد می آوری یک چیزی در گلویت سنگینی می کند ...

** آرامش یعنی چشمانت را ببندی و از اینکه وجدانت رهاست لبخندی هر چند درونی بزنی...

***دوست ندارم بنویسم

به هیچ دلیلی

دلم می خواد همه این قصه هایی که دارم واسه خودم بمونه

..

از این نوشتن های پراکنده توی این بلاگهای نامطمئن که نمیدونم کی می خونه و کی نمیخونه، کی می فهمه و کی نمیفهمه خوشم نمی یاد

دلم می خواد همه حرفهام توی دلم بمونه و به کسی نگم

چه خوب چه بد!!

فقط هر روز با خدا حرف می زنم

همین واسه م کافیه

دوستم داره و دوسش دارم

روزی 1000بار هم شکرش میکنم

که اینقدر دوسم داره

حتی اگه همه دنیا نخوان وقتی اون می خواد کافیه!

حتی اگه همه دنیا از حسودی چشماشون گرد بشه مهم نیست....

چون من خدای بزرگی دارم که دوستم داره

و من عاشقشم.


به همین سادگی

جمعه 15 آبان 1388 02:33 ب.ظ

در دنیا همه چیز به سادگی اتفاق می افتد..به سادگی روییدن یک جوانه...و به بزرگی روییدن یک جوانه....به سادگی می توان تغییر کرد...به سادگی می توان یافت...به سادگی می توان کاوید...به سادگی می توان دوید...دید....فهمید..چشید...بویید...به سادگی می توان فراموش کرد...به سادگی می شود خسته شد...به سادگی می شود گریست...به سادگی می شود دلتنگ شد...به سادگی می شود اهلی شد...

این دنیا..این روح زمان..این تفکر سیال....این جوهره ی وجود....این چیست که به همین سادگی همه چیز را به سادگی بر سرمان می آورد؟...چه کرده که می شود گفت به همین سادگی می شود نبود...مرد....کشت....چه کرده که بزرگترین اتفاقات زندگی که روحت رنجی عظیم برایش می کشد به سادگی یک خبر به وقوع می پیوندد و تو می مانی چیست این جمله ی به همین سادگی....یک عمر برای خواسته ای می دوی..آرزویت..هدفت....عشقت..غمت- می شود خواسته...مثل معشوقه ای نازش را می کشی و می رسی و می گویی...رسیدم...ته دلت فکر می کنی به همین سادگی.....

نمی دانم شاید این همه سال معنی به همین سادگی را بر عکس فهمیدم
:)


خانواده

دوشنبه 30 شهریور 1388 12:05 ب.ظ

چقدر خانواده خوبست. یک زن، یک مرد. یک بچه، دو بچه، سه بچه... مادربزرگ و پدربزرگ. دائی و زندائی. شاید هم پسر دائی و دختر دائی. خاله، عمه، عمو و زن عمو و بچه های عمو ... چقدر خانواده خوبست. همسایه هم خوبست. آقای احمدی به اتفاق خانواده. آقای طهماسبی به اتفاق خانواده. این به اتفاق خانواده. آن به اتفاق خانواده. خانواده که شادی هایشان را میان قلب هایشان پهن می کنند و غم هایشان را با هم جارو می کنند و در خاکروبه می ریزند.   خانواده را دوست دارم چون جایی هست که در آن بدنیا بیایی، خانواده را دوست دارم چون وقتی یکی شان دلش درد می گیرد، آن یکی سوئیچ ماشینش را می چرخاند و تا اولین درمانگاه پایش را روی گاز می گذارد. وقتی تولدت می شود کسی هست که یک شاخه گل رُز و جعبه ی روبان زده را کف دستت بگذارد یا لا اقل از آن ور سیم به این ور سیم تلفن بزند و بگوید: تولدت مبارک.   خانواده را دوست دارم  ,همسایه هم خانواده ی خوبیست. گاه در خانه ات را می زند و آش رشته و حلوا می آورد و گاه هم دوتا تخم مرغ یا یک بوته پیاز و سیب زمینی از تو می گیرد. وقتی هم استخوان ماهی در گلوی دخترش گیر می کند، سراسیمه اول از همه در خانه ی تو را می زند تا نفس را به گلوی دخترک برگردانی. خانواده را دوست دارم چون نانوایش برایت نان می پزد. بانکدارش اقساطت را می گیرد. رفتگرش کوچه ات را تمیز می کند. بقالش میوه ی فصل برایت می آورد. تاکسی رانش در گرما و سرما تو را به مقصد می رساند. خیاطش لباسهایت را کوچک و بزرگ می کند. بنایش برایت خانه می سازد. معلمش تفاوت میان س و ث و ص را یادت می دهد و کاه به عالم فیزیک کوانتوم می بردت.    خانواده را دوست دارم چون دلت به حضور مهربانش گرم است. چون قلب تپنده است. چون کنارت است. چون دوستت دارد. چقدر خوبست که همدیگر را داریم. چقدر خوبست که با هم یک خانواده ایم...


دلتنگی

یکشنبه 24 خرداد 1388 01:50 ب.ظ

بعضی وقتها ادمهایی که همیشه عزیز بودن و همین بودنشون باعث میشده سر از عزیز بودنشون در نیاری که دور میشن یهویی انگار بند دلت پاره میشه....انگار یهویی تمام لحظه هات پر میشه از بودنشون...از یاد و خاطراتشون....از مهربونیهاشون...

دور شدن و دور بودنشون سخته اما مثل همیشه گذر زمان به داد ادم میرسه....خو میگیری به نبودشون...که باشن اما دور...که دل خوش کنی به شنیدن گاه گاه صداشون از پشت خطهای تلفن و راضی باشی به صدایی که دوره... و تو سعی میکنی اخرین تصویری که از اون ادما توی ذهنت مونده رو توی فاصله بیاد بیاری ...

دلتنگیهات میشه مثل بارون بهار...گاهی نم نم ...گاهی تند تند...

تا وقتی توی اغوشت نگرفتیشون انگار معلوم نمیشه اون همه دلتنگی تا به حال کجا جمع شده بوده....انگار تازه میفهمی چقدر نبودنشون سخت بوده و چقدر بودنشون اونم اینهمه نزدیک باعث التیامه....

میدونم عمر این نزدیک بودنه خیلی کمه....که خیلی زودتر از چشم به هم زدنی باز باید توی اغوششون جا بگیرم و اینبار برای خداحافظی !اما هر چند کم ,بهترین حس بود توی این روزهای دلگیر...

madari roozat mobarak..kash alan pishet boodam va dastanat ra boose baran mikardam...


سبزوار

یکشنبه 17 خرداد 1388 10:11 ق.ظ

گاهی گمان نمی کنی ولی می شود

                                    گاهی نمی شود نمی شود که نمی شود

     گاهی هزار دوره دعا بی اجابتست

                                     گاهی نگفته قرعه به نام تو می شود

     گاهی گدای گدایی و بخت نیست

                                     گاهی تمام شهر گدای تو می شود

yani mishe 24 khordad jashne piroozie mohandes moosavio begirim?! ey khodaaa.kheili khasteim khaste...


روزهای تنهایی

سه شنبه 29 اردیبهشت 1388 12:53 ب.ظ

دارم فکر میکنم که چی بنویسم
هیچی نمی یاد توی ذهنم
چون یه جورایی دلم نمی خواد  بنویسم
حوصله نگارش های طولانی هم ندارم
..
روزها مثه همیشه میگذره
خوبی داره..
بدی داره..
خنده داره..
دلتنگی داره..
لرزش دل هم داره..
..
اما یه چیز هایی هست که دوست دارم
اونم اینجور تنهایی خاصه.
هستم و نیستم
مثه...
نمیدونم


پ.ن:" چه كسی من را تنها آفرید ؟ "
با گریه فریاد می زد
خدایی كه
از تنهایی
خسته شده بود .


دوستی

دوشنبه 7 اردیبهشت 1388 01:50 ب.ظ

دوستی با بعضی آدمها مثل نوشیدن چای کیسه ایست هول هولکی و دم دستی.این دوستی ها برای رفع تکلیف خوبند اما خستگی ات را رفع نمی کنند.این چای خوردنها دل آدم را باز نمی کند خاطره نمی شود فقط از سر اجبار می خوریشان که چای خورده باشی به بعدش هم فکر نمی کنی.
دوستی با بعضی آدمها مثل خوردن چای خارجی است.پر از رنگ و بو .این دوستها جان می دهد برای مهمان بازی برای جوکهای خنده دار تعریف کردن برای فرستادن اس ام اس صد تا یک غاز.برای خاطره های دم دستی. اولش هم حس خوبی به تو می دهند. این چای زود دم خارجی را می ریزی در فنجان بزرگ. می نشینی با شکلات فندقی می خوری و فکر می کنی خوشبحال ترین آدم روی زمینی.فقط نمی دانی چرا باقی چای که مانده در فنجان بعد از یکی دوساعت می شود رنگ قیر یک مایع سیاه و بد بو که چنان به دیواره فنجام رنگ می دهد که انگار در آن مرکب چین ریخته بودی نه چای .
دوستی با بعضی آدمها مثل نوشیدن چای سر گل لاهیجان است.باید نرم دم بکشد.باید انتظارش را بکشی.باید برای عطر و رنگش منتظر بمانی باید صبر کنی.آرام باشی و مقدماتش را فراهم کنی باید آن را بریزی در یک استکان کوچک کمر باریک.خوب نگاهش کنی.عطر ملایمش را احساس کنی و آهسته جرعه جرعه بنوشی اش و زندگی کنی
خانه دوست همین نزدیکی هاست.
شاید نتوانیم هرگز ببینیمش . اما می توانیم گرمای حضور او را در لحظه به لحظه زندگی و صدای تپش قلبش را در تمام وجود خود حس کنیم.. اینکه نمی بینیمش هرگز دلیل نمی شود که نباشد.


امسال و پارسال

دوشنبه 7 اردیبهشت 1388 01:47 ب.ظ

یک سال پیش نوشتم:

من خوبم

خسته نیستم

فقط گاهی دستم

به این زندگی نمی رود

امسال می نویسم:

من خوب نیستم

خسته ام

اما…دست از این زندگی

بر نمیدارم…


تبسم قدیمی

دوشنبه 19 اسفند 1387 05:13 ب.ظ

تا حالا شده از دوستی رو دست بخوری؟!

تا حالا شده دوستی که بهترین هم قدم لحظه های تنهایی ات بوده باعث چنان سوء تفاهمی توی زندگی ات بشه که نفهمی از کجا خوردی؟

من می گم وقتی سیاهی به اوجش می رسه ، یه بارقه روشن تو اون تاریکی می تونه امیدی باشه که تو را نجات می ده .

من می گم وقتی هیچی هیچی از اون هایی که شنیدی رو باور نمی کنی ، وقتی فقط به لحظه های  خوب گذشته فکر می کنی و نمی خوای دهنت رو باز کنی و حرفاتو که مثل خنجر تیزن بیرون بریزی ، یعنی از اون بارقه روشن یک رگه تو قلب تو هست!

من منتظر اون تبسم هستم : تبسمی از چهره ای که می شناختم ، چهره تیره ای که نمی شناسم ، و با چشم های جست و جو گرم دنبال بارقه روشنش می گردم .

 به اون تبسم قدیمی روشن ، آیا امیدی هست؟!


تقدیم به دوستان کنکوری

دوشنبه 13 آبان 1387 10:19 ب.ظ

صبر کن به لحظه دست نگه دار ، آخه مگه چی شده ؟! سیل اومده ؟ طاعون گرفتی ؟ مردی ؟ نه ؟ بد تر ؟ پس چی ؟ توی کنکور قبول نشدی ؟ خوب به جهنم ! این که این همه ماتم نداره !

 خیلی خب ، آره آره ! دارم الکی نصیحت می کنم ! ولی آخه چرا این جوری می کنی ؟ چرا مثل دیوونه ها به در و دیوار می خوری ؟ باشه ، منم می دونم که تو هم دلت می خواست 16 آذر امسال واسه خودت هووراا بکشی ! حالا چه می شه کرد ؟ آخه دیوونه مگه تو چند سالته ؟ 17،18،19؟ می دونی تا چند سال دیگه وقت داری که اون قدر کنکور بدی و درس بخونی ، که خودت از اسم دانشگاه حالت بهم بخوره ؟!

می دونم دارم چرت و پرت می گم،می دونم که می دونی دل منم عین سیر و سرکه قل قل می کنه ، ولی بی خیال ! امسال نشد سال دیگه ! تو را خدا گریه نکن، به یک گوشه زل نزن ، بیا با من حرف بزن، دوستی مون ارزشش بیشتر از این حرف هاست !


  • تعداد صفحات :16
  • 1  
  • 2  
  • 3  
  • 4  
  • 5  
  • 6  
  • 7  
  • ...  

آمار وبلاگ

  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :