تبلیغات
خونه آبجی کوچول | My Souvenir's



Admin Logo
themebox Logo



تاریخ:پنجشنبه 23 دی 1389-01:08 ق.ظ

نویسنده :آبجی کوچول

به سردی دستانم...به گرمی آغوش مادرم

یک نفر امروز  دقیقا ساعت یک و نیم بعد از ظهر که داشت از دادن امتحانش!  به خانه برمیگشت و به شدت سردش شده بود سر راهش یک چیزی را  هوس کرد و نمیدانست چطوری میتوان خاطره را هوس کرد... او هوای خانه را کرد که دستش را روی زنگش نگه دارد تا مادر زود در را برایش باز کند و  در حالی که  از گشنگی دارد غش میکند بوی غذا به همراه گرمی خانه آب و جارو کشیده به دماغ قرمز شده اش بخورد و مادر با ناراحتی دعوایش کند که بازهم یادت رفت شال و کلاه بپوشی؟اون جوراب نازک چیه تو پات؟چند بار گفتم مدرسه میری درست و حسابی لباس بپوش... خداکنه مریض نشی و... آن یک نفر در حالی که حرفی تو گوشش نمیرود و  به چهره آقای شجاعی مهر در سیمای خانواده نگاه کند و داد بزند گشنمممممممممممممه...فرقی نمیکرد غذای مادر چه باشد..ولی میدانست معمولا روزهای سرد  زمستان آش مادر برقرار است...و بعد از دل را از غذا!!درآوردن بخوابد

یک نفر داشت با دست و پاهای بی حس راه میرفت و نمیدانست چه رابطه ای بین لرزیدن  و چشمان نمناک  وجود دارد...

یک نفر امروز به گمانم یخ زده بود...



نظرات() 

تاریخ:چهارشنبه 24 آذر 1389-12:00 ق.ظ

نویسنده :آبجی کوچول

محرم است...

محرم است.

دختر جوان، ایستاده در وسط واگن، کیسه‌ی نایلونی سنگین‌ش را کشانده و گذاشته زیر پاش. یک بسته از داخل کیسه درمی‌آورد. بالا می‌گیرد. می‌چرخاند. جوری‌که همه‌ی چشم‌های خیره ببینند. هم‌زمان لب می‌گشاید؛ به زبانی که فریبنده است. تحریک‌کننده است. جذاب است. تبلیغ جنس‌ش را می‌کند. از مزه‌ی ملس‌ش می‌گوید. از این‌که چون تازه به بازار آمده و کسی نمی‌شناسد، ارزان است. از این‌که به یک‌بار امتحان‌ش حتمن می‌ارزد. از این‌که هیچ‌کس از آن‌ها که برده‌اند، پشیمان نشده‌اند. حرف‌هاش بی‌تأثیر نیست. یکی دو مرد جوان، برای آن یک‌بار امتحان‌ش است یا از روی دل‌رحمی یا هرچه، دست به جیب می‌شوند. دختر جوان اسکناس‌ها را همان در هوا می‌قاپد و جای‌شان یک بسته لواشک می‌گذارد.

دختر جوان دیگری، هم‌سن و سال لواشک‌فروش، از دوستان‌ش جدا می‌شود و می‌رود طرف‌ او. چهارتا می‌خرد. یکی برای خودش. سه تا هم برای دوست‌پسرهاش که ایستاده به در تکیه کرده‌اند و منتظرند برگردد.

دیگر در این واگن بعید است دستی به جیب رود. برای اطمینان می‌پرسد: دیگه کسی نمی‌خواس؟

کلمه‌ی آخر، صداش می‌لرزد. کسی متوجه نمی‌شود. من که نزدیک‌ش نشسته‌ام ولی می‌شنوم. دست می‌برد و آرام پر چادرش را می‌کشد بالا. مبادا تار مویی بیرون زده باشد. بعد دولا می‌شود، کیسه‌ی سنگین را می‌کشاند، می‌رود واگن بعد.

*محرم است.

یاد زن دست‌فروش دیگری می‌افتم که دی‌روز فاطمه دیده بودش و تعریف می‌کرد. می‌گفت یک دختربچه هم هم‌راه‌ش بوده. می‌گفت دیده که یک ایست‌گاه خلوت، زن، دخترک را کشانده گوشه‌ی واگن، و جوری‌که دیگران نبینند محکم چند سیلی به صورت‌ش زده. بعد سرش را کوبانده به دیوارهای قطار. برای آن‌که گریه کند، برای آن‌که این‌جوری بیش‌تر دل مردم می‌سوزد. بیش‌تر پول می‌دهند. بهتر باور می‌کنند که شوهر زن معتاد است، خودش و دخترش آواره و گرسنه، و پسرش مریض. دخترک هم بغض کرده، لب گزیده که صداش را کسی نشنود. آرام اشک ریخته. فاطمه می‌گفت بهت کرده بودم، شوکه شده بودم، پاهام جلو نمی‌رفته به زن بگویم: چه کار داری می‌کنی با این بچه. قطار راه افتاده و مادر و دختر را با خودش برده.

*محرم است.

و من فکر می‌کنم چه فاصله‌ی عمیقی است میان اسلامی که پیام‌برش «رحمه للعالمین» است و «عزیز علیه ما عنتم» و «حریص علیکم» و کسی که آن‌قدر غصه‌ی مردم‌ش را می‌خورد که خدای همان مردم نهیب‌ش می‌زند که چرا داری خودش را هلاک می‌کنی؟ و کسی که به عیادت زن یهودی می‌رود که یک روز مریض شده و نتوانسته طبق عادت‌ش خاکستر بر سرش بریزد. اسلامی که شناسه‌ی علی و فرزندان‌ش پینه‌های بر شانه‌هاشان است، اسلامی که غم یتیمان و زنان و مردمان خواب را بر چشمان امامان‌ش حرام می‌کند، اسلامی که حسین‌ش کشتی نجات مردم است و حتا وقتی آن ملعون بر سینه‌اش نشسته، دست از ارشاد و هدایت برنمی‌دارد و موعظه‌اش می‌کند. اسلامی که مهدی موعودش می‌آید تا بشر را نجات دهد از گرداب جهل و سقوط، می‌آید که انسان را تعالی دهد، می‌آید که آدم بسازد، جامعه بسازد، زندگی بسازد.

و در مقابل، اسلامی که پیام‌برش جز بچه‌ها و اهل‌بیت‌ش هیچ هم و غم دیگری نداشته، و فاطمه‌اش قرن‌هاست بر داغ پسرش گریه می‌کند و حسین‌ش قربانی مظلومی است که باید فقط برای‌ش گریست، چون با بچه‌ی کوچک و پسران رشید و یاران‌ش آن فجایع را کردند، و چون برادرزاده‌اش را نتوانست داماد کند، و چون هزار کار نکرده و آرزوی بربادرفته داشت درباره‌ی خانواده‌اش که نگذاشتند عملی کند. و مهدی موعودش این‌همه سال منتظر است تا وقت‌ش برسد که بیاید و دوتا سیلی به گوش دو نفر بزند و پس از قرن‌ها به خودش، مادرش و همه‌ی اجدادش تسلی خاطر و آرامش دهد تا دست از گریه بردارند.

*محرم است.

همه‌جا سیاه‌پوش شده. همه دارند مهیا می‌شوند. دیگ‌های بزرگ را بار می‌گذارند. بیرق‌ها را نصب می‌کنند. داربست‌های فلزی را سیاه می‌بندند. کتل‌ها و علامت‌ها را برپا می‌کنند. در محله‌ی ما هم غوغایی است. حسینیه‌ی محله‌ی ما عَلَم بزرگی دارد. خیلی بزرگ. آن‌قدر که توی مسجد جای‌ش نمی‌شود. برای همین گوشه‌ی خیابان علم‌ش می‌کنند. دی‌روز پایه‌ی اصلی‌ش را نصب کردند، امروز توغ‌هاش را، فردا هم لابد طاووس‌ها و گنجشک‌ها و گوزن‌ها و فیل‌ها می‌آیند و سرجای‌شان می‌نشینند. داریم به روز واقعه نزدیک می‌شویم. و هر کس بر حسین خود می‌گرید.

 



نظرات() 

تاریخ:دوشنبه 8 آذر 1389-01:19 ق.ظ

نویسنده :آبجی کوچول

دروغ...

دارد به مادرش دروغ می‌گوید، دوستم. مادرش دلش را ندارد که بشنود دختر پا به ماهش تمام شب راه رفته و خسته شده و کمرش یک لحظه آرام نگرفته ... به مادرش دروغ می‌گوید. رنگش پریده. هنوز خسته است. من هم خیلی وقتها به مادرم دروغ گفته‌ام. به دروغ گفته‌ام که حالم خوب است. به دروغ گفته‌ام که خسته نشده‌ام. به دروغ گفته‌ام که خوب خوابیده‌ام که نگران نیستم که اصلا نمی‌ترسم. دروغ گفته‌ام و از داربست‌ها بالا رفته‌ام. دروغهایی که به مادرم گفته‌ام جاهایی از زندگی‌ام است که آنقدر ترسیده‌ام که دلش را نداشته‌ام مادرم را بترسانم. که آنقدر خسته بوده‌ام که نخواستم که مادرم را غصه بدهم. دروغهایی که به مادرم گفته‌ام تکه‌هایی از من پشت پرده، من غمگینی است که پشت دختر شاد خودش را پنهان کرده است. من ترسویی که خزیده پشت زن شجاع. من ضعیفی که قایم شده زیر سایه تصویری قوی که برای مادرم ساخته‌ام. که مادرم باور کند که تاب زندگی کردن دارم، توی این دنیایی که گاهی همه چیز اینقدر سخت می‌شود.



نظرات() 

تاریخ:سه شنبه 4 آبان 1389-11:58 ق.ظ

نویسنده :آبجی کوچول

سر خور

.امیدوارم هیچ وقت گیر سر خور نیفتید. سر خور موجودی است که دائما حرف می زند و در اکثر موارد از خودش و اتفاقاتی که برایش می افتد صحبت می کند. وقتی این موجود را طناب پیچ میکنی و داخل یک صندوق به دریا می اندازی و بر میگردی خانه استراحت کنی، با کمال تعجب می بینی چایی دم کرده و منتظر شماست که سرتان را همراه چایی بخورد! تازه گهگاهی هم از شما می پرسد که چرا ساکتی!

نظرات() 

تاریخ:جمعه 16 مهر 1389-11:58 ق.ظ

نویسنده :آبجی کوچول

گریه کن...

چند وقت پیش از تلویزیون گزارشی دیدم در مورد پیر مردی که خودش و کل زندگیش را وقف رسیدگی به پسر جوان و معلولش کرده بود. پیر مرد مثل پروانه دور پسرش میگشت. چندین سال، آن هم بدون اینکه شکایتی کند. نمی دانم از دیدن موی سفید پیر مرد بغضم گرفت یا کاری که در حق پسرش کرده بود. کاری که شاید کمتر پدر و مادری بتوانند در حق فرزند معلول جسمی ذهنی شان انجام دهند. شاید اگر من هم بودم اینچنین فرزندی را می سپردم به آسایشگاه و میرفتم پی کارم، پی زندگی ام، و برای اینکه عذاب وجدان نداشته باشم هفته ای یکبار میرفتم به دیدنش.
در صورت چروکیده‎ی آن پیرمرد صورتی را دیدم که 20 سال هر روز و هر روز می‎دیدمش، 20 سال با آن صورت زندگی کردم ولی حتی متوجه پیر شدنش هم نشده بودم.
آن موقع بود که فهمیدم پدرم چقدر پیر شده، مادرم هم همینطور. حتما کور بوده ام که آن موهای سفید و صورتهای چین دار را تا به حال ندیده بودم. و چقدر احمق بوده ام که فقط جوانی خودم را می‎دیدم و زندگی خودم را. همین حماقت و کور بودن کافی است برای بغض کردن، برای اینکه این بغض لعنتی بشکند و گریه کنم.


نظرات() 

تاریخ:پنجشنبه 8 مهر 1389-11:46 ق.ظ

نویسنده :آبجی کوچول

سنگ صبور

گاهی اوقات آدم چیزایی میبینه که نه میتونه در موردشون با کسی حرف بزنه و نه میتونه تو دلش نگه داره. تنها چیزی که لازم داره یه سنگ صبوره و کلی وقت. اونقدر براش حرف بزنه و درد دل کنه که سنگ از زور غصه بترکه.
کاش یه فرصتی دست میداد، تنها با سنگ صبور... اونوقت همه چیز رو براش میگفتم و دیگه مجبور نبودم اینطوری غیرمستقیم حرف بزنم:
خسته شدم از دروغ و آدمای دروغگو، بدم میاد از کسی که تو زندگی آدم سرک میکشه، از شهر پر از ماشین و صدای بوق خسته شدم، از شنیدن خبرای راست و دروغ از اینور و اونور بدم میاد، از تظاهر به خوب بودن و نصیحت کردن دیگران متنفرم.
چقدر تنهایی خوبه! خدا میشه سنگ صبور و آدم هرچی دلش میخواد میگه
.



نظرات() 

تاریخ:سه شنبه 22 تیر 1389-08:35 ب.ظ

نویسنده :آبجی کوچول

ننه جان

توی یکی از برنامه های راز بقا اون مجریه میگفت که حیوونا یا حداقل یه نمونه از حیوونا همینکه به دنیا بیان چشمشون به اولین نفر که بیافته و بهشون غذا بده فکر میکنن مامانشونه ! بعد یه پسربچه رو نشون میداد که یه چندتا تخم یه پرنده رو داشت که وقتی از تخم در اومدن از دست همون پسره غذا خوردنو بعد پسره می خواست پرواز کردن بهشون یاد بده که سوار اون هواپیما یه نفره ها میشه وبقیه ماجرا ... یادم اومد که من یه جوجه فسقلیه زرد و ملوس داشتم که هر چی بهش میدادم نمی خورد ! از گشنگی می مردا ولی هیچی نمیخورد دیگه غصه ام شده بود .. یه روز یه عالمه فکر کردم چیکار کنم چیکار نکنم به سرم زد که برم با پشه کش پشه ها رو بکشم بدم به این جوجه بلکه از گشنگی هلاک نشه ! هنوز یه نصفه لنگ پشه بهش نداده بودم که یهو متوجه شدم هر جا میرم این جوجهه دنبالم میاد ! همچی بدو بدو هم میومد که به قدمهای من برسه ((= آخی نازی ! لابد فکر میکرده من مامانشم یا شایدم جوجهه شیکمو بوده توی فکره مامان پامان نبوده فقط غذا میخواسته    یادم میاد وقتی پشه ها رو می خواستم بکشم همینکه پشه کش میخورد به موزاییکه کفه حیاط  رَم میکرد دو متر میپرید هوا ! یکی دوبارم نزدیک بود با پشه کشه بزنم تو ملاجش ((= انقده خوشم میومد عمدا کلی راه میرفتم تا بیاد دنبالم ! پشت سرم بدو بدو میکرد نزدیک بود بیاد زیر دمپاییم ((= 

 

حالا چه حکمتی بود که این چیزا رو واسه شما تعریف کردم خودمم توش موندم ((= شاید یکیتون داره مامان میشه ( با توجه به اینکه اون دو نفر نصفی هم که وبلاگه منو میخونن سه تاشون پسرن  ) نیست تو خونه ایم. درس می خونیم وقت نمی کنم با آیدا حرف بزنم میام اینجا واسه دلم می نویسم...گند بزنن به هرجی درسو دانشگاهه که باعث جدایی میشه...

 

 

 



نظرات() 

تاریخ:دوشنبه 7 تیر 1389-08:31 ب.ظ

نویسنده :آبجی کوچول

کلی حرف...

بعضی وقتا آدم با خوندنه یه کامنت ، یه نامه یا یه پیام از طرف یه دوست انقده به وجد میاد هیجانی میشه که نگو ! یعنی گوله گوله اشکه که از سر آدم سرازیر میشه میاد توی دهن آدم ، قللللب آدم همچی به تپش میاد ! یعنی ..... باور کن ...... به جان خودم ........... به خدا ..............بِ...........  از آخرین آپم تا الان ، توی این فاصله یعنی اگه بگم بیشتر از ۱۲۰۰۰ تا کامنت تشویق داشتم که منو بیارن سر شوق و وبلاگمو رونق بدم ، جان تو دروغ گفتم ( بیشتر !!!   ) هی اومدن برام گل آوردن ، شیرینی ، کارت دعوت فقط نمیدونم چرا اشتب شد همه ۱۰۰۰۰ تاشو سه سوت حذف کردم وگرنه الان بود توی چشتون ! آهان اول گفتم ۱۲۰۰۰ تا نه ؟  خب که چی ؟ یعنی میگید دروغ میگم ؟ نه والا به پیر به پیغمبر به خدا قسم اگه انقده دروغ نگفته باشم !! همین رفتارو با آدم میکنین که آدم پشیمون میشه بیاد باهاتون خودمونی دوستانه حرف بزنه سفره دلشو وا کنه هی از همه طرف میزنین تو ذوق آدم ، طفلی  نگین چرا غر میزنم داد و هوار راه میندازم ! خودم دلم خونه ! یه عمر بدبختی کشیدم خون به جیگر شدم غصه خوردم حالا شمام هی نمک به زخمم بپاشین ! کلی وقته یه غم گنده اومده توی دلم ! از کی ؟ هی یه ۲ ساعتی میشه  !! یعنی یه عمره ها ! اونم واسه خاطر اینکه کلی زحمت کشیدم یه متن واسه وبلاگ نوشتم .همینکه تموم شد زدم و حذفش کردم  ! بمیره هر کی فکر میکنه عاشق شدم ! تا چشتون کور شه .......... دیدین باز بچه بی تربیت شد ؟ صد بار گفتم جلو رو بچه خشانت به خرج ندین حالا هی نگین این کجا رفت چرا غیبش زده لابد زیر سرش بلند شده رفته یه زنه دیگه گرفته  بابا جان مدتیه حال وبلاگ نوشتن نداشتم تازه حالا کم کم حسش داره میاد ! اگه باز بیایین بگین لابد یه ریگی تو کفشمه این حسه میپره ها ! گفته باشم !  بعشدم این چند روز هر وقت مطلبو تایپ میکنم میزنم انتشار اروره یو آر ال میگیره (جون من اگه فهمیدین چی گفتم :دی ) نمونه اشم این مطلب که شومصد دفعه هی نوشتمو انتشار زدم تا بالاخره الان منتشر شد ! بچه دق کرد بدتر

 

پ.ن: از امروز تو فرجه ی امتحانام....بدبختی تر از این ترم نیومده...جنین.میکروب.ایمنی.بهداشت. روان (خدا را شکر امتحان ژنتیک را دادیم) حالا من به جای درس خوندن دلم هوای وبلاگ نویسی کرده....تا 31 تیر امتحان دارم...دعا کنین مثه آدم بشینم بخونم...

 



نظرات() 

تاریخ:شنبه 29 اسفند 1388-12:28 ب.ظ

نویسنده :آبجی کوچول

عید اومد...

بیایید در این چند ساعت باقی مانده از سال بوسه زنیم بر زمین .

شکر کنیم بر داده ها نداده ها  ، بر قرار و بی قراری ها ،  بر داده ها و گرفته ها ،  برای سلامتی و ناخوشی ها  ،  برای حقمون   ،  برای خواب و بی خوابی ها   ،  برای قهر و آشتی ها  شکر کنیم   . 

که هستیم که بودیم که خواهیم ماند .

در حشن آتش زردی رو هدیه كردیم بر سرخی  ...

شاه تخمه دانه هایی بخوریم   و به رسم قدیم و  دعا کنیم   برای باز شدن گره ها ...

شمعی روشن کنیم تا طلوع صبح ...بخندیم ..شاد باشیم و نیت کنیم ..حافظ بخونیم و دلمون دریایی کنیم .

مطهر و پاک شویم .. 

پای قطره های رحمت خدا می گذاریم و به شیوه ی  باران، بهار پر از طراوت و تازگی می شویم.            

و باز درتپش تبسم بهار تولدی تازه را آغاز می کنیم.

روی اوصاف نازک تک تک گلهای بهار قامت سرو می سازیم. و به فاصله نازکی خیال قطره های شبنم  تا سبزی برگ درختان به خدا نزدیک می شویم.

در دلها " اَحسَن الحال" را زمزمه می کنیم و پر ازحمد و سین ستایش می شویم.

و به آرامش لحن قشنگ و آبی باران و گرمی سرخ سیب سفرۀ هفت سینمان روز نو و ماه نو و سال نو را آغاز می کنیم.

تا باشد   که به یمن نفس بهار تمام لحظه های سبز را برای همه آرزو کنیم.

پی نوشت : توی این 3 ترم من خیلی دوستای خوب پیدا كردم كه از همین جا به همشون مخصوصا آیدا جونی ،زهرا خانومی، سارای گل، ماندانا ی مهربون، شیما دوست داشتنی تبریك می گم و امیدوارم عید خوبی به همراه خونواده داشته باشن و زود بگذره تا باز دور هم جمع شیم...



نظرات() 

تاریخ:پنجشنبه 17 دی 1388-10:02 ب.ظ

نویسنده :آبجی کوچول

نمی نویسم...

گاهی وقت ها... مرور که می کنی زندگیت را... می بینی خوابهایت هم واقعی شده اند.... همان هایی که از خوابش هم بدت می آمد... چه برسد به اینکه در واقعیت کابوس واقعی زندگیت شوند....

*بعضی حوادث را وقتی به یاد می آوری یک چیزی در گلویت سنگینی می کند ...

** آرامش یعنی چشمانت را ببندی و از اینکه وجدانت رهاست لبخندی هر چند درونی بزنی...

***دوست ندارم بنویسم

به هیچ دلیلی

دلم می خواد همه این قصه هایی که دارم واسه خودم بمونه

..

از این نوشتن های پراکنده توی این بلاگهای نامطمئن که نمیدونم کی می خونه و کی نمیخونه، کی می فهمه و کی نمیفهمه خوشم نمی یاد

دلم می خواد همه حرفهام توی دلم بمونه و به کسی نگم

چه خوب چه بد!!

فقط هر روز با خدا حرف می زنم

همین واسه م کافیه

دوستم داره و دوسش دارم

روزی 1000بار هم شکرش میکنم

که اینقدر دوسم داره

حتی اگه همه دنیا نخوان وقتی اون می خواد کافیه!

حتی اگه همه دنیا از حسودی چشماشون گرد بشه مهم نیست....

چون من خدای بزرگی دارم که دوستم داره

و من عاشقشم.



نظرات() 



  • تعداد صفحات :16
  • 1  
  • 2  
  • 3  
  • 4  
  • 5  
  • 6  
  • 7  
  • ...